یافتن پست: #نمی

sara
sara
میرود و م پشت سرش آب نمیریزم!!!!!!!!
وقتی هوای رفتن دارد دریا هم به پایش بریزی بر نمیگرد.........
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 12:44
+3
sara
sara
باران میبارد...........
همه میگویند چه باران زیبایی!!!!!!!!
هیچکس نمیگوید چه ابر دلتنگی..........
که اینقدر گاه و بی گاه میبارد!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 12:35
+3
saman
saman
در CARLO
ما بهم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندوم به زمین
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
ما به هم محتاجیم
مثل ما به آدما
مثل ماهی یا به آب
مثل آدم به هوا
ما به هم محتاجیم
دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شیشه ای دیگه نمیشکنه
از تو این شیشه ای همیشگی
خورشید مقوایی سر می زنه
به عزای دوری دستای ما
کوچه ها ساکت و بی صدا میشن
بوی رخوت همه جه رو میگیره
همه در ها به غربت وا میشه
جاده هامون که به غربت می رسن
مثل تاریکی بی انتها میشن
ما به هم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندم به زمین
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 12:13
+6
havva
havva
آخرین حیرت زمانی ست
که پی می­بری
دیگر چیزی تو را به حیرت وانمی­دارد!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 12:12
+1
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
5 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 11:55
+7
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
هر از گاهی دریا هوس میکنه به ساحلش سری بزنه، مهم نیست ساحل تحویلش بگیره یا نه، مهم اثبات وفاداری دریاست . . .
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 11:25
+7
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
نرو تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری نرو تو هم مثل من تو غصه کم میاری نرو تو هم می پوسی میمیری بی من نرو تو هم طاعون غم می گیری بی من نرو
اه نرو نروتو که می دونی من بی تو توبی من یعنی حسرت تو که می دونی بی جواب می مونه عشق وعادت
تو که می دونی کم می شم تو که می دونی کم می شی تو که می دونی هم اغوش غم می شی نرو اه نرو نرو
اما بعضی موقع انسان از چیزای فرار می کنه که به خاطر دیگرا ن واسایش اونهاست
چشم پوشیدن از عشق از زندگی و...... اما چه سود همینهایی رو که دوستشان داری یه روز تنهایت می گذارند ومی روند
نمی شود از کسی گلایه کرد باید شکر گذار خداوند بود که می توانم روی پای خود بیاستی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 11:15
+4
sara
sara
من نمیتونم اینجا عکس بذارم.یکی کمکم کنه لفطا{-3-}
11 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 10:19
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت
و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش
ننگریستم و آوایش را نشنیدم.
چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا
به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف
آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و
فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی
یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را
و نیاز به وجودش را حس می کردم .
دیگر تحمل نداشتم.
پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و
گریستم. نمی دانستم چرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در
پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی
کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب
داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم
و دردم را بگویم، می دانست.
و خدا با لبخند چنین گفت : این زن است :
وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او
داروی درد توست.
بدون او تو غیرکاملی.
مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را
بشکنی که او بسیار شکننده است.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 02:01
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.
نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را
می پرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش
درآورده ام.
پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی
مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،
گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم
صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این
دیدار کنم."
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.
پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه
ویل تهدید کردی؟"
خدا گفت: "من؟!!!!"
فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو
سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش
نبودی چرا حرفی نزدی؟"
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی
گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح
دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای
مرا."
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان
حرفهای پیشینش را تکرار میکند
و خدا زن را آفرید و بهشت را
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 01:57
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ