mah3a
بعضـــی از آدمـــا " خــــوب نمی بینــــن "
امـــا بدتـــر از اون اینـــه کــــه :
بعضـــــی دیگـــه
"خوبــــــی رو نمی بینـــــن"
mah3a
وصیت نامه حسیـن پنـاهی........روحش شاد
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.
payam65
دوستان من صبح از یک خانمی خواستگاری کردم جواب منفی داد
اول خیلی ناراحت شدم ولی حالا..................
mah3a
در یک رابطه دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی ندارن، حتما یکی از آنها تمام حرفهای دلش را نمی زند
mah3a
همینجا میخوام اعتراف کنم که:
وقتی این درب های اتوماتیک جلوم باز میشه یه غرور خاصی بهم دست میده اصن توو اون لحظه خدارو بنده نیسم...
♥ نگار ♥
سپاس گزار کسیم که بهم احتیاج نداره ولی فراموشم نمی کنه
☺SAEED☻
خدایـــا !
نســـل من .... سکوتت را نمی بخشـــد ...
☺SAEED☻
یه روزی میرسه که جای خالیم رو با هیچ چیز نمیتونی پر کنی، من خاص نبودم، فقط عشقم بی ریا بود...و عشق بی ریا کیمیاست
*elnaz* *
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !