یافتن پست: #نمی

vahid lahiji
vahid lahiji
فریب مشابهت روز و شب ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی شود ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 20:00
+1
vahid lahiji
vahid lahiji
می گفت : مردانگی جنسیت سرش نمیشود ...

معرفت که نداشته باشی نامردی ...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 19:50
+2
vahid lahiji
vahid lahiji
از مرگ نمی ترسم

من فقط نگرانم

که در شلوغی آن دنیا

مادرم را پیدا نکنم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 19:44
+1
vahid lahiji
vahid lahiji
گاهی ... ،

آری ، گاهی هزار وبلاگ هم که عوض کنی و به هزار نام مستعار هم که بنویسی ، باز هم سنگینی حرفهایی را در دلت حس خواهی کرد، حرفهایی که نه می توانی به کسی بگویی و نه اینکه آنرا بنویسی ...

به قول گیله مرد : گفته ها ، قطره ای از دریای نگفته هاست ...

نمیدانم شاید باید چاهی پیدا کرد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 19:37
+2
poria
poria
چرا خانمها نمی توانند نقشه بخوانند/ .....

برای اینکه فقط ذهن مرد هستش که میتونه تجسم و درک کنه که یک کیلومتر با یک سانتی متر نشون داده شده
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 19:28
+4
poria
poria
خانمها مثل رادیو هستند.....

هر چی میخوان میگن ولی هر چی بگی نمی شنوند
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 19:24
+3
poria
poria
[!] با دوست دخترش تو ماشین بودن می بینه جلوتر ایست بازرسیه به دوست دخترش می گه تو پیاده شو بعد از ایست بازرسی بگو مستقیم تجریش که من دوباره سوارت کنم ......بعد از ایست بازرسی دختره یادش می ره بگه تجریش می گه ونک . [!] می گه شرمنده مسیرم نمی خوره
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 19:21
+4
امید
امید
شعری بسیار زیبا از حمید مصدق و پاسخی زیباتر، از فروغ فرخزاد به این شعر زیبا...
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پِی من تند دوید سیب را دست تو دید ,تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پِی من تند دوید
سیب را دست تو دید ,غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ،سالها هست که در گوش من آرام ،
آرام , خش خش ِ گام تو تکرار کنان ،
می دهد آزارم
و من
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 18:44
poria
poria
[!] میره پیک نیک زنش میگه بشینم زیر اون درخت خوبه.[!] میگه نه همین وسط جاده پتو بنداز امن تره!زنش میگه اینجا ماشین میزنه خلاصه بعد از کلی جر و بحث میندازن وسط جاده.بعد میبینن یه کامیون داره میاد طرفشون هر چی بوق میزنه اونا از جاشون تکان نمیخورن کامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت.[!] به زنش میگه اگه زیر درخت بودیم الان مرده بودیم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 18:40
+1
poria
poria
یه روز [!] میره میوه فروشی، یه خوشه انگور ورمیداره و میکنه تو دهنش و خالیش رو درمیاره. بهش میگن: بابا، انگور رو که اون جوری نمی‌خورن؛ انگور رو دونه دونه می خورن! میگه: نه بابا، اونی که دونه دونه میخورن، هندونه‌س
دیدگاه  •   •   •  1390/11/27 - 18:23
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ