بعدتو.... مینویسم روی یک برگ سپید.... توی غربت... توی شب... دل من دل کسی را به صفای تو ندید.... بعد تو لاله من توی گلدان دلم گل شادی نشکفته.......... بعد تو مهتابم آسمان آبی نیست... دل همیشه ابریست..........
وقتی بچه بودم زنگ یه خونه رو که میزدم در نمیرفتم، وامیستادم تا صاحبخونه در رو باز کنه بعد قدم زنان از جلوش رد میشدم! اونم محاسبه میکرد با خودش میگفت کسی که زنگ رو زده الان رسیده سر کوچه پس این نیست! از همون طفولیت علم فیزیکم خوب بود