♥ نگار ♥
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
♥ نگار ♥
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی گرفته است ...
آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری بارانی است ...
قلبم انگار به اندازه سرد ترین روزهای زمستانی ، یخ زده است ...
اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد ...
چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من ... !!!
♥ نگار ♥
هنوز صدای قدم هایت را پشت سرم می شنوم
که همچون غریبه ای مرا بی تفاوت دنبال می کنی
ومن این چنین پیش خود می پندارم که هنوز …
با گام هایت مسیرمرا دنبال می کنی ولی افسوس …
[!] دوراهی ها ، لعنت بر هرچه بیراهه است
آری به اولین دوراهی که رسیدیم دیگر صدای قدم هایت نیامد
تو رفته بودی همه گفتند که تو عابری بیش نبودی …