سکوت...
ماه...
و مردمک سیاه چشمان شب
در خیالم قدم می زنی
و کتانی هایت بوی آسمان می گیرند.
کویر تشنۀ باران است
«حمید» تشنۀ خوبی
به من محبت کن!
که ابرِ رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خارِ بیابان بنفشه می رویید
و بوی پونۀ وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس، چرا شک؟
بیا که من بی تو
درخت خشکِ کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارشِ بارانِ نو بهارم نیست.