یافتن پست: #ها

saman
saman
بي قرار توام و  در دل تنگ ام گله هاست 

آه! بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتــــاب که افتاده در آب 

در دلم هستي و  بين من تو  فاصله هاست

آه من شعر شب جدایــی ماه من ! کی میشود در آیی

ابر بهارم طاقت ندارم از دوری تو تا کی ببارم

با دیده تر یک بار دیگر بر زانوی غم   سر میگذارم

آسمــــان با قفس تنــــــگ چه فرقي دارد 

بـــــال وقتي قفس  پر زدن چلچله ها ست

بي تو هر لحظه مرا بيم  فرو ريختن است

مثل شهری که به روي گسل زلزله هاست

باز مي پرسمت از مساله ی دوري وعشق

وسکوت تو  جواب همـــه ی مساله هاست
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 12:31
+5
saman
saman

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه

نه

آیینه به تو ، خیره شده است

تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است

ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن

تا خدا ، یک رگ گردن باقی است

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده



(سهراب سپهری)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 12:12
+5
saman
saman

من از ایینه کوچک خانه


به آن چهره ی غمگین مینگرم ...


هنوز رد اشکهایم روی صورتم جاریست ....


تقدیرم همان بود که تو نوشتی


تو  را باور کردم


همان گونه که بودی


همان گونه که گفتی


                 همیشه فردای مرا می خواندی ...!


اما دیگر نیستی


تا فال     فردای مرا بگویی


درد دارم اما چیزی نمی گویم


 شاید فردا زندگیم معنای دیگری گیرد ....!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 12:06
+4
saman
saman


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/22 - 11:49]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:48
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:39
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
صدای پایت 

خوش آهنگی بود برایم

عمیق تر از مثنوی

سکوتت گویاترین نجواهای عاشقانه و نگاهت صمیمی ترین پیوند 

@mohammadmahdi
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:37
+4
saman
saman
تو كه دستت به نوشتن آشناست


دلت از جنس دل خسته ماست



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي



دل ما رو بنويس



بنویس هر چه كه ما رو به سر اومد


بد قصه ها گذشت و بدتر اومد



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم نمي شماريم



بنويس از ما كه در حال فراريم


توي اين پاييز برگ فكر بهاريم



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل مارو بنویس



دست من خسته شد از بس كه نوشتم


پاي من آبله زد  بس كه دويدم



تو اگر رسيده اي ما رو خبر كن


چرا اونجا كه تويي من نرسيدم



تو كه از شكنجه زار شب گذشتي


از غبار بي سوار شب گذشتي



تو که عشق و با نگاه تازه ديدي


باد ه بان به سينه دريا كشيدي



دل دريا نوشتي همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس بنويس



بنويس از ما كه عشق و نشناختيم


حرف خالي زديم و قافيه باختيم



بگو از ما كه تو خونمون غريبيم


لحظه ، لحظه در فرار و در فريبيم



بگو از ما كه به زندگي دچاريم


لحظه ها را مي كشيم



نمي شماريم


دل دريا نوشتي



همه دنيا رو نوشتي


دل ما رو بنويس



دل ما رو بنويس
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:28
+3
saman
saman

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم


هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم


شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید


تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم


هی جام پس از جام پس از جام بیاری


هی جام پس از جام پس از جام بگیرم


آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد


آرام شوی در دلت آرام بگیرم ...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:21
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:20
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
تندیسی زیبا نخواهد شد

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد

@roya66
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:18
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ