دلا بــسوز کــــه سـوز تو کـــارهــا بکــــند
نـــیاز نیــــم شبـــی دفع صدبلا بکـــــند
تــــــو با خدای خــــود اندازکارو دل خوش دار
کـــــه رحم اگر نکند مدعی خــدا بکـــــند
عتـــاب یار پریچهره عــــاشقانه بکــش
کــــه یکـــــ کرشمه تلافی صد جـفا بکـــــند
طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیـک
چـــو درد در تــــو نبیند کـــه را دوا بکــــند
ز مـلـــک تا ملکـــوتش حجـــاب بردارند
هــــر آنکـــه خدمت جام جهان نما بکـــــند
زبخت خفته ملولم بود کـــــه بیـــداری
بـــوقت فاتحه صبح یـــک دعـــا بکــــند
بسوخت حــــافظـــ و بویی به زلف یار نبود
مگـــــر دلالت این دولتـــش صــــــبا بکــــــند
ابرم که می آیم ز دریا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود
نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز
من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم...
(نجیب زاده)
در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده
روشنی آب و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادهی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که می زنی مکرّر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور وتپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان روحی که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد…
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکر هایمان با من وعده ی دیداری بده !