یافتن پست: #ها

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حَســــــرَتــ ـــــ !

یعنے رو بـﮧ رویــــَــــمـ نِشَستـﮧ اے

وَ باز خیســـــےِ چِشمـــانــَـمـ را ،

آن دَستمآلِ خُشکــِ بے اِحسآس پاکــ کُنــَـــد

حَســــــرَتــ ـــــ !

یَعنے شآنـﮧ هایَتــ دوش بـﮧ دوشـَــــــمـ باشَد

اَما نَتوانــَــم اَز دِلتَنگے بـﮧ آن پَناه بِبـــــــرَمـ

حَســــــرَتــ ـــــ !

یَعنے تــــ ــــو کـﮧ در عینِ بـــــــــودَنتــ

داشتَنتــ را آرزو مے کُنــــَــــمـ...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:42
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میخواین بدونین تنهایی یعنی چی؟

تنهایی یعنی بری توالت , کارای لازم رو انجام بدی…

بعد شیر آب را واز کنی و ببینی ای دل غافل!! آب نیست…

اونوقت داد بزنی یکی آب برسونه…

ولی کسی نباشه یه آفتابه آب بده دستت!!!

هی وای… ببخشید اشک جلوی چشمامو گرفته دیگه نمی تونم ادامه بدم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:39
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گـــــاهی وقتهـــا آدمهــــا ،
از یکـــ جایی به بعــــــد ،
از یکـــ روزی به بعـــــــد ،
از یکـــ (( نفــــــــــر )) به بعـــــد ،
دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد….
نه رنگـــ ها ،
نه خیـابانهـــا ،
نه فصلهــــــــا….
گاهـــــــی وقتهــــا آدمهـــا
از یک نفــــــــر به بعــــــد فقط دلتنگ اند..
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:33
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
همه پسرها فرشته اند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و به دو دسته ی عزرائیلیان و ابلیسیان تقسیم میشوند
دخترا سنگین باشید فقط دو انگشتی همراهی کنید منو!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:25
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بعضی از آدما “خـوب” نمی بینن !… اما بدتر از اون اینه کــه بعضی آدم ها ، “خوبـی” رو نمی بینن !…
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:22
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آشنا هایم ;
غریبه هایی هستند ،
که تنها اسمشان را میدانم …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:20
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مثل تندیس فروریخته کورم، لالم

جسدِ زنده‌ی در معرض ِ اضمحلالم

مثل وقتی که تو رفتی به سفر،غمگینم

مثل وقتی که بخندی به کسی، بدحالم

گاه می گویم از زندگی‌ام خسته شدم

گاه می گویم مرگ آمده استقبالم

کودک تشنۀ آغوش توام بیخود نیست

صبح‌ها یکسره غر می‌زنم و می‌نالم

خواستم با نفست لحظه‌ای آرام شوم

گوشی ات گفت که از صبح سحر اشغالم

هرچه از صبح در خانۀ حافظ رفتم

"بوی بهبود ز اوضاع..." نیامد فالم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:17
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باران گرفته ام به هوای شکفتنت

جاری در امتداد ترک خوردۀ تنت

با اشک های حلقه شده پای گونه هات

با دست های حلقه شده دور گردنت

من متهم به رابطه با واژۀ توام

مظنون به دستکاری گل های دامنت

این گرگ و میش وقت طلوع است یا غروب

در چشم های نیلیِ مایل به روشنت؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:13
+4
saman
saman
باز باران با ترانه .. می خورد بر بام خانه…
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
… فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین؟
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز، یاد باران
رفته از یاد آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬
بی بهانه شایدم گم کرده خانه ………….

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:57
+5
saman
saman
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:54
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ