من و تو،
بـارهـا “زمان” را، در کافهها و خیابانها، فراموش کرده بودیم.
و حالا “زمان”
داشت از ما، انتقام میگرفت!
[گروس عبدالملکیان]
میخواهم تمام سیگارها را
زیر تابلوی “سیگار کشیدن ممنوع” دود کنم
تا باطل کنم قانونی را که معنای “درد”را نمیفهمد…
(نجیب زاده)
ینی اگه روزی بفهمم کسی دوسم داشته و بهم نگفته
آنچنان میزنمش که بره سینه قبرستون
خب........ (بده) من اینجا دارم تو تنهایی از آمپاس شدید میمیرم بعد تو نمیای بگی؟
خب لامصب پاشو بیا بگو دیگه