nahid
مدتهاست از سقف لحظه هايم ياد تو مي چكد، باران بند آيد از اين خانه ميروم!
ॐ SərViiiN ॐ
چیزی بگو !
چیزی بنویس !
کلمات را این قدر منتظر نگذار !
کاغذ ها را به تلاطم در اور!
کاغذ ها هنوز سپیدند ،مداد ها هنوز مهربانند ،حرفی بزن!
چرا سکوت کرده ای ؟
من میان بیشه های سکوت گمشده ام...
Nazi
گر شما خانه ی تان سمت شمال ده ماست
قبله ی دهکده مان سمت شمالست عزیز
پنجره بین من و توست...مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلالست عزیز
nahid
آخرين نگاه مرا قاب كن پشت ديوار نگاهت، بگذار تا كه تنهايي ات جا بخورد و بداند كه دل من با توست در همين يك قدمي....
nahid
كارگر خسته اي با دستهاي پينه بسته اش سكه اي از جليقه كهنه اش در آورد تا صدقه دهد، ناگهان ، جمله اي روي صندوق ديد و منصرف شد( صدقه عمر را زياد مي كند)
nahid
خداوندا!
دنياي آشفته درونم را كه تنها از نگاه تو پيداست، با لالايي مهربان خود آرام كن تا بودن را به زيبايي احساس كنم.