ronak
یک حرف...
يك زمستان آدم را
گرم نگه می دارد.......
و گاه یک حرف...........
یک عمر آدم را...........
سرد میکند...........
حرفها چه كارها كه نمي كنند!
☺SAEED☻
نه, به من تکیه نکن!
سراغ هیچ برگی را از من نگیر!
من اگر آدرس برگها را می دانستم که حالم پائیزی نبود....
ronak
بگذار مرز تنهایی را رد کنم …
ببین…گذرنامه ام فقط مهر لبهایت را کم دارد..
ronak
بی ” تــو “کنار ِ این خاطره ها نشستن دل می خواهد…
که من ندارم….باور کن !
ronak
این شبها
انقدر دستهایم خالیند....
که هرچه از اب رودخانه مینوشند
بازهم محتاجند.....
تنهاچیزی که به فکرم میرسد....
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویــــــــــــــــــــی
التماست میکنم....
بیا ودستهای مرا بی نصیب نگذار
انها به وجودت احتیاج دارند.....
benyamin
همان صفر باش...
همان دایره ای ساده و خالی که با حضورش روبروی هر عددی آن را تا ده ها و صدها برابر ارزش می بخشد
benyamin
وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت ، از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم ک فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم...
ronak
گاهی شعر ها هم برایم ناز می کنند
گاهی آنها هم دست نیافتنی می شوند..
می دانی چه وقت ؟!
وقتی بو می برند که دلم در هوای تو می سُراید ..
ronak
آنكه دستش را اینقدر محكم گرفته ای
دیروز عاشق من بود !
دستانت را خسته نكن ...
محكم یا آرام !
فردا تو هم تنهایی ...
نقش
نقش پایی مانده بود از من، به ساحل، چند جا
ناگهان، شد محو، با فریادِ موجی سینه سا!
آن که یک دم، بر وجود من گواهی داده بود،
از سر انکار، می پرسید: کو؟ کی؟ کِی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:
این جهان: دریا، زمان: چون موج، ما: مانند نقش،
لحظه ای مهمانِ این هستی دِهِ هستی رُبا!
یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوی تر، پیوسته با باد هوا!
باز می گفتم: نه! این سان داوری بی شک خطاست.
فرق بسیار است بین نقش ما، با نقش پا.
فرق بسیار است بین جان انسان و حباب
هر دو بر بادند، اما کارشان از هم جدا
مردمانی جانِ خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تار و پود جانِ ما!
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید، نقش بر جا ماندنی
تا چو جانِ خود جهان هم جاودان دارد تو را!
(فریدون [!])