یافتن پست: #ها

سحر
سحر
کی اینطوری از پله ها میره بالا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:48
+6
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه.سیب را دزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز....
سال هاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما.سیب نداشت؟؟!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:23
+6
reza
reza
دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند ( شریعتی )
.
.
.
از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! دکتر شریعتی.
.
.
.
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:18
+4
reza
reza
ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم تو ز من ثانیه هایی که نه از آن من است میخواهی آتشی را که نه در جان من است میخواهی * روزگار ، روز مرا پیش فروشی کرده دل بیدار مرا پیر خموشی کرده هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم ** قصد من نیت آزار نبود جنس من در خور بازار نبود جنسم از خاک و دلم خاکی تر روح من از تو ز من شاکی تر جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا از مسعود فردمنش
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:15
+4
mehdi
mehdi
و خداوند عینک آفتابی را آفرید

تا پوششی باشد بر چشمان پف آلود

تلی باشد بر موهای وزیده

فیگوری باشد برای تیپ های ناقص

ماله ای باشد برای دماغ های ضایع !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:15
+5
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
روابط این روزها طوری شده که ادمها میتونن به همدیگه دست بزنن اما
کسی نمیتونه به موبایلشون دست بزنه!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:12
+4
mehdi
mehdi
فقط خوشگل ها نگاه کنن...........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این اعتماد به نفست منو کشته!!!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:11
+6
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
شب از نیمه گذشت و دل به راه افتاد باز
میان کوچه باغهای تنهایی!
میان خاطرات دل سپردن
کسی را نیست در راهش؟
چرا شمعی.چراغی.نیست این اطراف؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:08
+6
reza
reza
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد ؛

چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند.

به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:07
+6
reza
reza
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:01
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ