maryam
به سرنوشت بگویید: اسباب بازی هایت بی جان نیستند! آدمند... می شکنند، آرامتر!
سیاهه ای از آسمان
مانده ام درقفس تنهایی درقفس میخوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
mitra
برای رسیدن به ارزوهایت
از ارزوهایم که هیچ
از خودم که هیچ
از تو نیز گذشتم....
mitra
ايستاده باش تاروشن بماني
شمعهاي افتاده خاموش ميشوند
سحر
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب.
*elnaz* *
چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم
*elnaz* *
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین ! بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم من پایین بود و باختم
maryam
به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن …
سلام عزیزم
1390/12/19 - 14:56 ( لايک توسط 1 کاربر )hi
1390/12/19 - 14:56 ( لايک توسط 1 کاربر )