یافتن پست: #ها

reza
reza
آنقدر تو شعرا گفتن و میگن :” ای ساربان ! آهسته ران…”
انگار که شترها با سرعت ۱۸۰ تا می رفتن…..!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:26
+4
reza
reza
ناپلئون بناپارت : در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

ناپلئون بناپارت : اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

ناپلئون بناپارت : نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

ناپلئون بناپارت : دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

ناپلئون بناپارت : کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند.

ناپلئون بناپارت : کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

ناپلئون بناپارت : یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

ناپلئون بناپارت : پیروزی یعنی خواستن .

ناپلئون بناپارت : عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

ناپلئون بناپارت : عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب

ناپلئون بناپارت : فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:23
+2
☺SAEED☻
☺SAEED☻
salam dustan jatun khali aro0o0osi davat budam hesabi terkundam

:D:D:D albate halate normal dashtama
7 دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:22
+5
ramin
ramin
من آن مجنون تنهای غریبم .

كه از سهم دو دستت بی نصیبم .

به دل گفتم كه روزی خواهی آمد.

و دل می داند او را می فریبم...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:20
+4
reza
reza
گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟ در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را میبیند؟ صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم؟ دوست ندارم که بگویم دوستت دارم. دوست دارم که بدانی دوستت دارم!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:20
+1
ali rad
ali rad
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود:
فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت:

هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:10
+4
ramin
ramin
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:06
+7
ali rad
ali rad
من
بهانه ای بیش نبودم...
این را مسیر نگاهت گفت...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:05
+3
jalal
jalal
به سلامتی مادرهای قدیم که وقتی دمپایی پرت می کردند طرفمون، صاف میومد میخورد تو سرمون!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:04
+7
t  @  r  @  n  e
t @ r @ n e
حالا نظر شما ها
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 00:04
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ