هانیه:دی
شیــــرین بهانه بود ! فرهـــاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی که در گوشش میخواندند دوستـــــت ندارد
sasan pool
"خـــــــــدایآ حواســـــت هســــــــت؟؟؟؟ ؟؟؟
صدای هـــق هق گریه هام . . .
از هـــــمون گلویي میاد
که . . .
تو از رگـــــش به من نـــــزدیک تری
sasan pool
کـ ـ ـ ـــاش
دستم را بگیری و زیر گوشم زمزمه کنی:
که پشت همه خوابهای نا آرام تو
چیزی بیش از نگـــــــرانی های زنانه نیست
سحر
مردها مثل « آگهی بازرگانی هستند حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمی توان باور کرد
jalal
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد
در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!
jalal
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
(حسین پناهی)