رضا
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
amirreza
بهترین فرشته ها همین شیطان بود.
مرد و مردانه ایستاد و گفت:
نه, سجده نمی کنم, تو را سجده میکنم, اما این آدمک های کثیفی را که از "گل متعفن"...............
amirreza
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
amirreza
خوش به حال مسافركش هاي ميدان آزادي / هر روز آزادانه فرياد ميزنند/ آزادي، آزادي
mah3a
تَــرک کردنِ آدمــــها هـم آدابـی دارد !
اگـــــر آدابِ ماندن نمیدانید،
حدِاَقــــــــــــــــــــل
درست ترکـشان کنـید،
تا تـــــــَـــــــــرَک برندارند...
ronak
خستگی هایم را با " فکــــــــ ـر کــ ـردن "به تـــو در میــــکنم...
ronak
و هیــــــــــچ کس نفهمیـــد ، . . .
برف ، . . .
خودکشی دسته جمعیـــــــــ ابـــرهاستــــــــــــ ، . . .
ronak
قوانین علم را بر هم زده ای . . .
نبودنت وزن دارد !
تهی . . . اما . . ." سنگیــــــ ـن " !
ronak
فــــــــــــــرزندم : حرمت دست های پینه بسته ام را نگه دار
روزی همین دست ها نان آور خانه ای و در دست های معشوقی بوده است
و این است رسم روزگار........................

1390/12/7 - 12:59