عسل ایرانی
آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!
خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."..
مهسا
بی گناه ترین مُهره بازی ِ هوس هایت من بودم...
مهره ای که قواعد ِ بازی را نمی دانست
و تـــو، مشتاق ترین فرد ِ این بازی
برای ِ خط زدن مهره های ِ سوخته بودی...
سحر
سکوت عجیبی دارد اینجا....
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت
خنده ها و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟
با من چه میکنی!؟
دلم برایت تنگ می شود
وقتی می خوانمت...
وقتی بلند بلند می خوانمت...
تنهایی عجیبی است
دیوانه ام می کند...