یافتن پست: #ها

ronak
ronak
در خلوت كوچه هایم باد می آید اینجا من هستم ؛ دلم تنگ نیست.... تنها منتظر بارانم تا قطره هایش بهانه ایی باشند برای نم ناك بودن لحظه هایم و اثباتی بر بی گناهی چشمانم..
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:39
+2
ronak
ronak
مطمئن باش و برو، ضربه ات کاری بود، دل من سخت شکست... تو برو. برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:36
+2
aB'Bas S
aB'Bas S
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:33
+2
ronak
ronak
از من پرسید: تو مال منی؟ گفتم:آره! مال خود خودتم،هر کاری دلت می خواد با هام بکن گفت:هرکاری؟ گفتم:آره تنهام گذاشت و رفت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:33
+2
aB'Bas S
aB'Bas S
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:32
+2
ronak
ronak
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترین تلنگری میشكند دلم می خواهد فر یاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كند فریادی در اوج سكوت كه همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم كاش می شد پرواز كنم پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدییت................... كاش می شد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا كنم نفرین به بودن وقتی با درد همراه است بغض كهنه ای گلویم را میفشارد به گوشهای پناه میبرم كاش این بار هم كسی اشكهایم را نبیند
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:28
+3
ronak
ronak
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم؟ و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما... کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما... کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نم ماند
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:25
+4
aB'Bas S
aB'Bas S
دو شکارچی اهل نیوجرسی در جنگل بودند که یکی از آن ها روی زمین افتاد. او نفسش بند آمد و چشمهایش وارونه شد. دومی گوشی تلفن خود را برداشت و با اورژانس تماس گرفت و به اپراتور اورژانس گفت: «دوستم مرده! چه کار کنم؟» اپراتور با صدای آرامی در جواب گفت: «خونسردی خود را حفظ کنید. من به شما کمک می کنم. اجازه دهید اول از مرگ دوست شما مطمئن شویم.» سکوتی پشت خط تلفن حاکم شد و ناگهان صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید. شکارچی گوشی را برداشت و گفت: «حالا چه کار کنم؟»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:17
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
بچه که بودیم تشک هامونو خیس میکردیم بزرگ شدیم بالش هامونو...! :(
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:13
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
بچه که بودیم تشک هامونو خیس میکردیم بزرگ شدیم بالش هامونو...!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:07
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ