یافتن پست: #ها

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:00
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:00
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:00
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:59
مهسا
مهسا
ان روز ها كـه مـيگفت عـا شق است : خواست كــه آرزويـي بكنم. بـه او گفتم : كـه مـن ديگـر هيچ آرزويی ندارم وقـتی تو كنارمی لبخندی زد وگفت : مگر ميشـود؟ فقط مـرده ها هيـچ آرزويـی ندارند مـن هم لبخـندي زدم و او گفت : از هزاران آرزويـی كه در سـر داشت و امروز به دنبال همـان آرزو هـايش رفته و من ... هنوز هم آرزويـی ندارم. او نميدانـست و هنوز هم نميداند كه همان يك لحظه ای كه دركنارم بود من به تمام آرزو هايم رسيدم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:59
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:59
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:59
مهسا
مهسا
دل جاده ها تنگ می شوند برای آنهمه شوقی... که در لحظه ی به هم رسیدن داشتیم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:57
+1
مهسا
مهسا
خنده اي بر خاطراتت كرد و رفت ای دل ... ديدي كه ماتت كرد و رفت منكه گفتم اين پرستو مرده نيست... من كه گفتم اين بهار افسرده نيست هم شكست و هم شكستم داد دل ... عجب كاري به دستم داد دل
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:57
+1
مهسا
مهسا
چقدر در تاریکی و تنهایی شعر نوشتن خوب است اگر در این ترانه ها فریاد هم بزنم کسی نمی شنود اگر حتی در ناباوریشان بمیرم کسی گریه نمی کند اگر از تو بخواهم که برگردی و بمانی هیچ کس سادگی و خوش خیالی ام را ملامت نمی کند این ترانه ها را دوست دارم که واگویه ای از خلوت و تنهایی من اند حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:54
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ