یافتن پست: #ها

مهسا
مهسا
برای طولانی زیستن، لازم نیست به روزهای زندگی ات اضافه کنی، تلاشت این باشد که "زندگی" را به روزهایت اضافه کنی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 05:09
+4
مهسا
مهسا
چه قدر وحشتناک است که هیچ کس دلش برای من تنگ نشد .حتی او که می پنداشتم جزئی از خودم است . یاد سخن همسایه ام کردم که میگفت : به سایه ها دل نبند ...راست می گفت!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 04:50
+2
مهسا
مهسا
چه قدر تلخ است پس از سالها انتظار نیمه گم شده ات را کامل بیابی…
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 04:50
+2
مهسا
مهسا
هرچه میروم ، نمیرسم ! گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها ...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 04:45
+2
مهسا
مهسا
واسه عاشقی نه لازمه شاعر باشی نه لازمه فرهاد باشی و کوه بکنی !یکم شعور داشته باشی کافیه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 04:39
+2
مهسا
مهسا
خــــــــــــــــــــــداوندا !!! به دل نگیر اگر گاهی" زبانم " از شُکر َت باز می ایستد!!! تقصیری ندارد... قاصر است ؛کم می آورد در برابر ِ بزرگی ات ... لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت!!! ... در دلم امّا همیشه ... ذکر ِ خیر َت جاریست...{-17-}{-17-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 04:38
+1
عسل ایرانی
عسل ایرانی
می گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!! و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!! مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت... کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟! معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 03:25
+6
ronak
ronak
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد… و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!! و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!! و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد…!!! و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند…!!! و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 01:09
+4
ronak
ronak
به سلامتیــــــش... اگه حــــــال کردی لایکش کن
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 01:02
+4
ronak
ronak
زیباترین خنده جهان
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 00:48
+2
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ