masoud
رفتم تو آشپزخونه سر غذا، مادرم ميپرسه چيه باز داري به غذا ناخنك ميزني؟
می گم: په نه په! دارم با مرغهاي توي قابلمه درد دل ميكنم
masoud
رفتم تو آشپزخونه سر غذا، مادرم ميپرسه چيه باز داري به غذا ناخنك ميزني؟
می گم: په نه په! دارم با مرغهاي توي قابلمه درد دل ميكنم
zahra
مراحل چهارگانه تحقیق در ایران: Ctrl+A Ctrl+C Ctrl+V Ctrl+P
mina_z
دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعا خالیه!؟ پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون !!
sasan pool
از این امتحان های ریاضی دانشگاه خودمون بدم میاد.سوال های سخت میدن پایینش می نویسن کار کلاسی و میان ترم 2 نمره خداییش خیلی رو اعصاب.خدا رو شکر ریاضی مهندسی حذف شد معادلات هم این ترم پاس بشه یک آمار یک محاسبات دیگه راحت میشم از هرچی ریاضی هست.
ebrahim
خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند. یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت ران...ش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد. روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد. روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! حدس زدید چکار کرد؟ . . . . . . . . . خیلی منحرفید! حواستون کجاست ؟ شوهرش انگلیسی صحبت می کرد
ebrahim
رفتم ساعت سازي به يارو ميگم ساعتم کار نميکنه، ميپرسه يعني درستش کنم؟
پـَـــ نــه پـَـــ باهاش صحبت کن دست از تنبلی برداره و صبح ها بره سر کارو یه روزی حلال دربیاره
امیرحسین
یه سگ اینجوری فکر میکنه: این آدمِ به من غذا میده. نازم میکنه. دوستم داره. حتماّ خداست........ یه گربه اینجوری فکر میکنه: این آدمِ به من غذا میده. نازم میکنه. دوستم داره. حتماّ من خدا هستم.......... از این گربه ها زیاد پیدا میشن
Hossein Behzadi
همه ی ما فقط حسرتِ بی پایانِ یک اتفاق ساده ایم که جهان را بی جهت، یک جورِ عجیبی جدی گرفته ایم!