یافتن پست: #ها

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/04/11 - 17:18
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺍﯾﻨﻢ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﻣﻦ:(
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺩﻭﺳﺘﺎﻯ ﮔﻠﻢ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﻴﺪ . ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﺘﻮﻧﻢ !
ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﺯﭼﻰ ﺑﮕﻢ ﻭ ﺍﺯﮐﺠﺎﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯﺗﻤﺎﻡ ﺍﻣﻴﺪﻡ
ﻧﺎﺍﻣﻴﺪﺷﺪ . ...
ﺍﻣﺮﻭﺯﺑﻌﺪﺍﺯ 1 ﻣﺎﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﻳﺸﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﮏ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩﻡ ...
ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ .ﺍﻣﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﻭﺍﺿﺢ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻯ ﮐﺎﺵ ﻧﻤﻴﮕﻔﺖ !!
ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻣﯿﺪﻡ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻄﻤـئن ﺷﺪﻡ ﺍﺯﻫﻤﻪ ﭼﯽ
ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺳﺨﺘﻰ ﺭﻭﺳﭙﺮﻯ ﻣﻴﮑﻨﻢ . . ﻫﻴﭽﮑﺲ ﺍﺯﺁﺯﻣﺎﻳﺶ
ﺩﺍﺩﻧﻢ ﺧﺒﺮﻧﺪﺍﺷﺖ . .. ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺎﻗﺒﻞ ﺍﺯﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ
ﺷﻢ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﮕﻢ ... . ﺍﻻﻧﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺯﺍﻳﻦ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ
ﻓﻘﻂ ﭼﻴﺰﺍﻳﻰ ﮐﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﻭﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻢ :
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﺸﻮ ﻣﯿﮕﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺎﺭﯾﺶ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﺮﺩ
ﺩﮐﺘﺮ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﺭﺑﺪﻧﻪ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻧﻮﻉ ﮐﺮﻡ ﻭﺟﻮﺩﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﻰ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺷﺮﻭﻉ
ﻣﻴﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﺗﻮ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﻣﻴﺬﺍﺭﻱ ﻫﻴﭻ ﺟﻮﺭﻡ
ﺍﯾﻦ ﮐﺮﻣﺎ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻧﻤﻴﺸﻪ!!!!!
عمه هم دارم به روح اعتقاد ندارم ولی:)):))
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 19:29
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 19:23
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 19:19
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زن ها از عـــادی شدن
از تکــراری شدن
از مثل روز اول نــبودن
می تــرســند…!
گــاهی زن ها را مـثل روز اول دوست بـدارید
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 19:18
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دختر:عشقم میخوام یه چیزی بگم ولی قول بده که عصبانی نشی...
پسر:باشه بگو
دختر:داداشم هفته پیش خواهر تو رو دیده و خیلی خوشش اومده و می خواد
که باهاش حرف بزنه...
پسر:چییییییییی؟ غلط کرده استخوناش رو خرد میکنم دندوناش رو می ریزم
توی حلقش... اون کی باشه که به ناموس من نگاه کنه؟!!
به چه حقی می خواد دستش رو بگیره؟!
دختر:میشه دستمو ول کنی لطفا...؟
پسر:چرا؟!
دختر:چون الان تو هم دست ناموس داداشمو گرفتی...
منو فراموش کن وبرو مواظب ناموست باش و به ناموس دیگران
کاری نداشته باش
اینجاست که میگن که روشنفکریت برای دخترای غریبه است
به مادر و خواهرت که می رسه قیصر میشی؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 19:15
+1
محمد
محمد

هیــــــس!ساکتــــ
فریـــــــادت را بی صدا کن

بــــــغضت را نوش جان کن

و اشکــــــــ هایت را پنهان

اینجا هیچـــکس به فکر دیگری نیست

همه در تـــــــــــکاپوی خواسنه های خویش هستند

و برای رسیــــــــــــــدن به مرادشان از تو هم می گذرند

شکـــــــ نکـــــن


 
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 18:45
+2
محمد
محمد
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور

مثلِ خواب دمِ صبح



و چنان بی تابم


که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت


بروم تا سرِ کوه


دورها آواییست که مرا می خواند...


 
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 18:40
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
5 دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 11:16
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 11:15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ