شبی خواب دیدم با خدا دارم کنار ساحل قدم میزنم رد پای هر دو ی ما کنار ساحل بود وقتی برکشتم به گذشته نگاه کردم دیدم در موقع سختی تنها یک ردپا کنار ساحل است پس رو به خدا گله کردم و گفتم:خدایا چرا موقع سختی مرا تنها گذاشتی؟ خدا لبخندی زد و گفت:فرزندم در ان موقع تو بر دوش من بودی
دختر :می دونی امروز چه روزیه؟؟؟ پسر :جمعه اس! دختر :نخیر ینی چه اتفاقی افتاده!؟ پسر :ها تعطیله! دختر :نخیرم منظورم اینه چه مناسبتیه!؟ پسر :آها روز تعطیلیه!!! دختر :واقعا که خاک بر سرت تولدمه! پسر :آهاااان ینی واس همین تعطیله!!!!