یافتن پست: #همین

محمد
محمد

من یک نیم مَردم؛با تمام دلواپسی های مردانه،
از وقتی که فهمیدم باید مرد باشم؛دیدم ابتدا بایستی یک حوّا داشته باشم؛
یکی که بتواند روی عرض شانه هایم،طول زندگی اش را طی کند،
یکی که بتوانم روی نازکانه ی شانه هایش،سر سایم و دمی بیاسایم؛
حوّای من..
نه می دانم کجاست؛نه می دانم کیست،فقط..
هرکجا می تواند باشد؛هر کسی می تواند باشد؛
از جنس ترنّمی تازه؛از جنس یک بانو
من...
یا حوّایم از آسمان آمده،تازه از راه می رسد و می بیندم،
یا مدّتی بی من؛روی این زمین زیسته و می یابمش،
یکیست..
یعنی باید که یکی باشد؛این رسم دلدادگیست و..
نه من؛نه هیچکس نمی تواند تغییر دهد این رسم خوش را،
من حوّایم؛یکی بایستی باشد که روحم را تکان بدهد تا جانم را برایش داده باشم
عقیده ام..
زیستنی ست با عشق،
فقط...
اینجا حرّاجی نیست!
خوب می دانم کی هم قدّ احساس من است؛
نه من برای رسیدن به کسی قدبلندی می کنم
نه کسی که می خواهد زیستنم را دلیل باشد
و در پایان عقیده ام این که:
زندگی چیزی نیست که مردم این شهر دائم تکرارش می کنند..
هر که هستی؛هر جا هستی
بیا..
بیا که اگر حفّاری های مردانه ام؛به آب احساس تو نرسد..
همین جان هم دیگر شهر متروکه ی دلم را ترک خواهد کرد!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:52
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

اینایی که با موبایل بهشون زنگ میزنی و یهو قطع میشه وسطش،
بعد دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله، میفهمی اون داره تو رو میگیره،
بعد یه کم صبر میکنی اون زنگ بزنه هیچ خبری نمیشه،
میفهمی اون زنگ زده دیده اشغاله فهمیده تو داری زنگ میزنی،
صبر کرده تو زنگ بزنی،
بعد تو دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله،
میفهمی صبرش تموم شده و تصمیم گرفته خودش زنگ بزنه،
دوباره صبر میکنی و همین طوری این داستان ادامه داره،
خو لامصب میبینی که من زنگ زدم از اول :|
قطع شد صبر کن خودم میگیرم چرا رو اعصاب خودت و خودم رژه میری؟

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:37
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:34
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مادرم نماز می خواند و من آواز !
.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 17:36
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
مداد به دست میگیرم
صفحه ی سفید کاغذ
میخواهم از تو نقشی بکشم !
چشم ، چشم دو ابرو …
تا همین جا کافی ست !
مینشینم سیر نگاهت میکنم !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 13:38
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
1- یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس می کردیم می کشیدیم رو تخته فکر می کردیم خیلی تمیز شد بعد که تخته خشک می شد می دیدم چه گندی زدیم…! الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم {-15-}
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 20:16
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 19:20
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگه P حامله بشه ؛
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میشه B !! به همین راحتی !

سرشار از استعدادم نههههههههه:):
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 18:53
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 18:31
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چترت را كنار ایستگاهی در مه فراموش كن
خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش
همین برای هفت پشت روئیدن گل كافی ست ...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 18:28
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ