موکه اومه رئیس فدراسیون فوتبال نیجریه گفته به شدت با عوامل این تبانی برخورد خواهد شد
چهار باشگاه نیجریهای که در دو بازی پلی آف که با نتایج ۷۹ بر صفر و ۶۷ بر صفر به پایان رسید، شرکت داشته اند از سوی فدراسیون فوتبال این کشور محروم شدند.
تیم پلاتیو یونایتد فیدرز با نتیجه ۷۹ بر صفر تیم آکوبرا را شکست داد و در بازی دیگر تیم "پلیس ماشین" باشگاه بوبایارو را ۶۷ بر هیچ درهم کوبید.
موضوعات مرتبط
فوتبال
موکه اومه، رئیس فدراسیون فوتبال نیجریه درباره این اتفاق نادر در دنیای فوتبال گفته است: "رسوایی با چنین نتایجی به هیچ وجه قابل قبول نیست. این تیمها مدت نامشخصی محروم هستند تا ما مجازاتهای دیگری برای آنها در نظر بگیریم."
دو تیم پلاتیو یونایتد فیدرز و پلیس ماشین هم امتیاز بودند و برای گرفتن جواز ورود به پایین ترین دسته لیگ نیجریه با هم رقابت میکردند.
نکته قابل توجه در بازی هر دو تیم این است که تیم فدرز ۷۲ گل خود را در نیمه دوم بازی به ثمر رسانده است یعنی به طور میانگین در هر ۳۶ ثانیه در نیمه دوم. این تیم در نیمه اول بازی هفت بر هیچ از حریف خود پیش بوده است.
در دیگر بازی تیم پلیس ماشین هم در نیمه دوم مسابقه ۶۱ بار توانسته دروازه تیم حریف را باز کند، با این حساب این تیم هم در هر ۴۵ ثانیه یک گل وارد دروازه تیم حریف کرده است.
با این نتایج پلاتیو به خاطر تفاضل گل بهتر نسبت به پلیس ماشین، در صدر جدول قرار گرفت.
آقای اومه قول داده که پرونده تبانی بین این تیمها را بررسی کند: "ما درباره همه جزئیات این موضوع تحقیق و بررسی خواهیم کرد و کسانی که در این موضوع دست داشته اند را شناسایی می کنیم."
محمد سانوسی، مسئول کمیته برگزاری مسابقات فدراسیون فوتبال نیجریه قول داده که پس از آنکه تحقیقات انجام شد، تمام افراد و یا موسسههایی که در این تبانی نقش داشته اند مجازات خواهند شد.
این مردهای غمگین نازنین
این نوشته از وبلاگ خانمی به نام الهام برداشت شده، به نظرم خیلی جالبه و از یک خانم بعید!
یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه ...نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند
ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!
گاهی هم
نه برای اینکه، دنبال ازدیاد نعمتیم
نه از ترس
نه از روی عادت
نه برای دل خودمان
و نه به هیچ خاطر دیگر
تنها برای خاطر دلِ "خدا"
بگوییم ""الحمدلله""
آل کاپون معروف ترین گانگستر آمریکا و بزرگترین نماد قانون شکنی در دهه 1920 آمریکاست. آلفونسه گابریل کاپون (Alphonse Gabriel Capone) که با نام Alfonso "Scarface" Capone نیز می شناسند، در 17 ژانویه سال 1899 متولد شد و در 25 ژانویه 1947 زندگی را بدرود گفت.
هرچند در کارت شناسایی اش به عنوان فروشنده اثاثیه دست دوم معرفی شده بود، اما در واقع یک گانگستر آمریکایی بد نام طی سال های 1920 تا 1930 بود. اصلیت کاپون ناپلی بود، یک ناپلی متولد شده در نیویورک که تبهکاری را از بروکلین آغاز کرد و سپس به شیکاگو نقل مکان کرد و تبدیل به بدنام ترین مجرم این شهر شد.
در اواخر دهه 1920 در لیست سیاه اداره تحقیقات فدرال آمریکا قرار داشت، نهایتا در سال 1931 توسط حکومت فدرال به جرم فرار از پرداخت مالیات متهم شناخته شده و سقوط کرد.
نوجوانی کاپون
پدر آل کاپون، گابریل کاپون یک آرایشگر اهل روستایی (Castellammare di Stabia) در 25 کیلومتری جنوب ناپل بود و مادرش، ترسینا رایولا، خیاط اهل شهر کوچکی در جنوب غربی ایتالیا بود. این زوج که هفت فرزند پسر و دو فرزند دختر داشتند، در سال 1894 به آمریکا مهاجرت کردند و در ویلیامزبورگ (Williamsburg) در نزدیکی بروکلین ساکن شدند.
آل کاپون از سنین نوجوانی با ارتکاب جرم های کوچک، بزهکاری را آغاز کرد، در 14 سالگی به دلیل درگیر شدن با یکی از معلمان مجبور به ترک دبیرستان شد. در این زمان او به گروه جنایتکاری به نام "Five Points Gang" به رهبری فرانکی یل (Frankie Yale) پیوست و از آن پس به عنوان متصدی بار در یک مهمانخانه به نام Harvard Inn که به یل تعلق داشت مشغول به کار شد.
در یکی از زد و خوردهایش، قاتلی به نام فرانک گالوچیو (Frank Gallucio)، گونه چپ کاپون را با چاقوی ضامن دار شکاف داد و باعث شد لقب "صورت زخمی" تا آخر عمر با آل کاپون همراه شود.
تصویری از آل کاپون که توسط FBI گرفته شده
او در سال 1918 با یک دختر ایرلندی (به نام Mae Coughlin) ازدواج کرد و در همان سال صاحب پسری شد که او را "آلبرت سانی فرانسیس کاپون" (Albert "Sonny" Francis Capone) نام نهاد. در این ایام کاپون کماکان در خدمت فرانکی یل بود و به اتفاق همسرش یک سال در بروکلین زندگی کرد.
در پی ارتکاب به دو فقره قتل، یل به ناچار او را به شیکاگو فرستاد تا آب ها از آسیاب بیفتد، این نقل مکان آغازی بود برای یکی از بد نام ترین تبهکاران در تاریخ معاصر کشور آمریکا.
کاپون در شیکاگو
کاپون در خانه کوچکی واقع درCicero در حومه شیکاگو، منزل گزید و در تشکیلات یک تبهکار حرفه ای به نام جانی توریو (Johnny Torrio) که رئیس اسبق یل بود، مشغول به کار شد.
توریو بلافاصله به استعداد کاپون پی برد و کلیه کارهای خلافی را که در زمینه قمار، مشروبات الکلی و ... انجام می داد، به کاپون واگذار کرد. یکی از اقدامات او تقلب در رای گیری انتخاب شهردار Cicero بود، کاپون در پای صندوق های رای مردم را با تهدید وادار به رای دادن به توریو کرد و نهایتا توریو با اکثریت آرایی که با زور بدست آورده بود، موفق به کسب مقام شهرداری شد.
اما در کمال ناباوری یک هفته بعد او ادعا کرد که کاپون را از شهر اخراج خواهد کرد. کاپون در یک ملاقات خصوصی با شهردار قلابی او را به شدت مضروب کرد.
سرانجام زمانی که توریو هدف شلیک گلوله یکی از افراد گروه رقیب قرار گرفته و تصمیم به ترک شیکاگو گرفت، کاپون جای او را گرفت و به "رئیس بزرگ" تبدیل شد.
سقوط کاپون
کاپون به عنوان یک تبه کار زیرک هیچ مدرکی از کارهای خلاف خود بر جا نمی گذاشت. او یک شبکه جاسوسی بسیار گسترده در شیکاگو داشت و در شناسایی دشمنان تبحر خاصی داشت و قبل از اینکه هر دشمنی بیش از اندازه قدرتمند شود، نقشه قتلش را کشیده بود.
صحنه ای از کشتار روز ولنتین
یکی از معروفترین و وحشیانه ترین کشتاری که توسط کاپون و گروهش انجام شد، قتل عام روز ولنتاین - 14 فوریه - سال 1929 بود، چهار نفر از اعضای گروه کاپون وارد یک گاراژ در خیابان Clark شدند، ساختمان گاراژ در واقع مقر فعالیت قاچاق مشروبات الکلی گروه رقیب کاپون بود.
دو نفر از افراد کاپون لباس پلیس به تن داشتند و همین امر باعث شد افراد گروه رقیب که 7 نفر بودند با تصور حمله پلیس، اسلحه های خود را به زمین نهاده و پشت به دیوار بایستند، افراد کاپون با دو تفنگ و دو مسلسل، بیش از 150 گلوله به آنان شلیک کردند، شش نفر آنان به قتل رسیدند و نفر هفتم که یکی از اعضای گروه خود آل کاپون بود، به طرز معجزه آسایی از مهلکه گریخت.
اما سرانجام در سال 1927 تصویب قوانین جدید این اجازه را به دولت داد که او را به جرم فرار از پرداخت مالیات محکوم کند، در این زمان کاپون تصمیم به ترک شیکاگو گرفت و در جستجو هایی که به منظور یافتن مکانی مناسب برای اقامت، دریافت که در آمریکا وجه بسیار پلیدی دارد و توده مردم از او و گروهش تنفر دارند.
از آن پس بود که تصمیم گرفت چهره اجتماعی محبوبی از خود بسازد، او به فقرا کمک می کرد، در محلات فقیر نشین رستوران های رایگان بر پا میکرد، در امور خیریه شرکت می کرد و حتی کلوپ شبانه خود را در اختیار هنرمندانی چون چارلی پارکر (Charlie Parker) و بینگ کرازبی (Bing Crosby) قرار می داد.
او بعد از شیکاگو در سال 1928 فلوریدا را برای ادامه زندگی اش برگزید. فرانک ویلسون، تنها ماموری که در پی تعقیب کاپون و کار بر روی پرونده او بود، توانست مدارکی مبنی بر درآمد غیر قانونی کاپون از راه قمار یافته و او را به جرم پرداخت نکردن مالیات بر درآمد دستگیر کند.
صف رستورانی که آل کاپون در آن نهار رایگان می داد
در سال 1931 علی رغم تلاش های بسیار کاپون و اطرافیانش، دادگاه او را به 11 سال زندان و پرداخت جریمه نقدی محکوم کرد. در سال 1932 او به زندان آتلانتا فرستاده شد، دو سال بعد او را تحت مراقبت شدید به زندان آلکاتراز فرستادند، با گذشت زمان او دچار بیماری روانی شد، تا حدی که مدت های مدید سلولش در زندان را ترک نمی کرد. او ماه های آخر محکومیتش را در بیمارستان روانی سپری کرد.
در سال 1947 او بر اثر ایست قلبی درگذشت و در قبرستان Mount Olivet در شیکاگو در کنار پدر و برادرش به خاک سپرده شد اما در ماه مارس سال 1950 بقایای هر سه عضو این خانواده را به قبرستان Mount Carmel منتقل کردند