یافتن پست: #هیچ

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
یه بارم به بابام گفتم سوییچ ماشینو بده برم تا جایی و بیام..بابام پرسید کارت تا کی طول میکشه؟
آقا ما هم اومدیم بامزه بازی در بیاریم گفتیم سواله منو با سوال جواب نده؛سوییچو رد کن بیاد!
هیچی دیگه از اون به بعد بود که با حمل و نقل عمومی بیشتری ارتباط برقرار کردم! :|
دیدگاه  •   •   •  1392/04/5 - 15:48
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
قول داده اَم...

گاهـــﮯ

هَر اَز گاهـــﮯ

فانـــوس یادَت را

میاטּ ایـטּ کوچه ها بـﮯ چراغ و بـﮯ چلچلـﮧ، روشَـטּ کنَم

خیالـت راحـَــت! مَـטּ هَماטּ منـــَــم؛

هَنوز هَم دَر این شَبهاے بـﮯ خواب و بـﮯ خاطـــِره

میاטּ این کوچـﮧهاے تاریک پَرسـﮧ میزَنـَم

اَما بـﮧ هیچ سِتاره‌ے دیگـَرے سَلام نَخواهــَـم کَرد...

خیالت راحت..
دیدگاه  •   •   •  1392/04/5 - 15:43
+4
saman
saman
نسلی هستیم که هرگز در آینده

نخواهیم گفت:

کجایی جوانی که یادش بخیر!!!

هیچ یاد خیری نداریم...{-33-}{-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/5 - 15:25
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/5 - 15:11
+4
مهسا
مهسا


آدم را میکند …
از تو چیزی میسازد که
دیدگاه  •   •   •  1392/04/4 - 21:58
+4
parisa
parisa
دروغ می گفت........
دیگری را دوست می داشت...
بارها از او پرسیدم دوستم داری می گفت:آری
آخر از پای شکیبایی افتادم گفتم راستش را بگو هرچند هم که سخت باشد تو را خواهم بخشید...
آیا پای یکی دیگر در میان است؟
کمی چرب زبانی کرد و در آخر گفت: آری
گفتم تو سال ها به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ می گویم:
تورا هیچ وقت نخواهم بخشید
دیدگاه  •   •   •  1392/04/4 - 21:11
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به سلامتی پدری که نمی توانم را

در چشمانش زیاد دیدیم

ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!

خدایا هیچ پدری رو شرمنده زن و بچه اش نکن

سلامتی پدرا لایک بارون کنین
دیدگاه  •   •   •  1392/04/4 - 16:16
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من بی تکیه گاهم

یک عالمه هم عشق منجمد دارم!

با تو اما

نه من گریه می کنم

نه تو کمی شانه می شوی برایم

هیچ می دانی

من به آغوش بی چشمداشت تو

به چشم افسانه می نگرم؟!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/4 - 14:45
+1
Burden
Burden
اینم ترانه و ترجمه آهنگ پروفایلم

البته باید برید دیدگاه ببینید!{-7-}

با صدای استاد Adele

{-50-}
آخرین ویرایش توسط Opeth در [1392/04/4 - 14:05]
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/4 - 14:00
+5
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ :
ﺑﭽﻪ : ﺑﺎﺑﺎ ﭼﯽ ﺷﺪ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﯼ ? ! ﭘﺪﺭ :
ﻫﯿﭽﯽ ﭘﺴﺮﻡ , ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺟﺸﻦ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺩﯾﺪﻣﺶ ،
ﭘﺮﭼﻢ ﺑﻨﻔﺶ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ , ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺎﻧﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﺪ ،
ﭘﺮﭼﻤﺘﻮﻧﻮ ﺑﺪﯾﻦ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ , ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ .. ﺩﻭ ﺭﻭﺯ
ﺑﻌﺪﺷﻢ ﺗﯿﻢ ﻣﻠﯽ ﺭﻓﺖ ﺟﺎﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ , ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻮ
ﺩﯾﺪﻡ , ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﭘﺮﭼﻢ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ , ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺎﻧﻢ
ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﯿﺪ , ﭘﺮﭼﻤﺘﻮﻥ ﺑﺪﯾﻦ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ, ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ
ﺑﺎﺯﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ ... ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪﺷﻢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺣﺎﻻ
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺯ ﭘﺮﭼﻢ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ , ﯾﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ
ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ....
دیدگاه  •   •   •  1392/04/4 - 11:55
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ