یه روز یه اصفهانیه توی یکی از پادگانهای تهران خدمت می کرده . بچه تهرونی ها برای اینکه اونو اذیت بکنند توی غذایش تف می کردند و اون هیچ چی نمی گفت بعد از چند روز تهرونی ها قرار میگزارند که باهاش دوست بشوند اصفهانیه میگه از کی میخواهید با من دوست بشوید میگند از فردا , اصفهانیه هم میگه من هم از فردا نمیشاشم توی سماور
ما کسانی که به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم
گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند
و به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برایمان گریه نمی کنند...
این است حقیقت زندگی ...