یافتن پست: #هیچ

*elnaz* *
*elnaz* *

آنقــــــــدر مرده ام


 


 


که دیگـــــر


 


 


هیچ چــــــیز مرگ مرا اثبات نمی کند. . .

دیدگاه  •   •   •  1393/02/26 - 01:40
+5
محمد
محمد

چشمات...
دیوار...
بین چشم من...
و...
چشم همه...

3 دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 22:23
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 19:43
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 14:12
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پسر دانشجو ، عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش شده بود .
بالاخره یک روز به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و ازش خواستگاری کرد.

اما دختر ، به شدت عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. و اون رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست دانشگاه اطلاع می ده...
روزها از پی هم گذشت و چند ماه بعد ، دختر برای امتحان از پسر عاشق، یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
اگر منو بخشیدی بیا تا باهام صحبت کنیم .

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
دختر بیچاره نمی دونست پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند. :
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 19:33
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺍﻣﺮﻭز ﺗﻮ ﻣﺤﻠﻤﻮﻥ ﯾﻪ ﭘﻮﺭﺷﻪ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮓ ﭘﺎﺭﮎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺟﺎﺗﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ
ﮐﻮﺩﮎ ﻋﻘﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺧﻂ ﺧﻄﯿﺶ ﮐﻦ
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ : خاک برمخت ، ﻧﺪﯾﺪ ﺑﺪﯾﺪﺍ ﺍﯾﻦﮐﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻦ
ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﻟﺤﺴﻮﺩ ، ﻻﯾﺴﻮﺩ ، لامرض
هیچى دیگه ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ باهم ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺑﻮﺩﻥ
که یهو ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﯾﻪ ﻟﮕﺪ ﺑﻬﺶ ﺯﺩ ﺻﺪﺍﺵ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻠﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪیم فرار کردیم:
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 18:44
+1
*elnaz* *
*elnaz* *
انـدوه که از حــد بگــذرد  . . . .
جايش را مي‌دهد به يک بي‌‌اعتنايي مـزمـن؛
ديـگه مـهـم نـيـســت
بـودن يا نـبـودن؛
دوست داشتن يا نـداشتن؛
ديگه هیچ حسي تو رو به احساس کردن نمي کشاند،
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق مي شـوی
و فقط نـگـاه ميکـنی
نـگــــــاه
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:54
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 00:36
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/02/23 - 20:18
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیشب ساعت 2 نصفه شب چراغا خاموش بود،هندزفری هم تو گوشم بود و جلو تی وی دراز کشیده بودم ،
تی وی هم روشن بود.یه دستم رو ولوم گوشیم بود یه دستم رو ولوم تی وی!
دیدم تی وی برنامه ی باحالی نداره چشامو بستم جای اینکه صدای گوشی رو زیاد کنم
صدای تی وی رو تا ته بردم بالا :|

یهو برقا روشن شد. دیدم اعضای خونواده به ترتیب با لوله ی جاروبرقی و شلنگ و کفگیر بالا سرم واستادن!
عاشق بابامم هیچی بهم نگفت فقط با لگد زد تو گوشم :|
دیدگاه  •   •   •  1393/02/23 - 16:35
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ