چندنفر داشتن میرفتن کوه، سرپرستشون (که از قضا لکنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع میکنه میگه: چ چ چ.... ملت اول یکم نگاش میکنن ببینن چیمیخواد بگه، بعد میبینن نمیتونه حرفش رو بزنه، بیخیال میشن و راه میافتن، این بابا هم همه مسیر همینجور هی میگفته چ..چ..چ.. وقتی میرسن بالا میخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره میگه: چ..چ..چا..چا..چا..چادر یادم رفت! ملت میگن ای بابا رودتر میگفتی، حالا باید برگردیم پایین! تو راه برگشت سر پرسته هی میگفته: ش ش ش.. ولی ملت دیگه شاکی بودن و کسی توجه نمیکرده، وقتی میرسن پایین یارو بالاخره میگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخی کردم!
متهمی که در اثر دفاعیات پر حرارت وکیلش تبرعه شده بود به او گفت وکیل عزیزم دفاعیات شما بسیار عالی بود نمی دانم دین خود را نسبت به شما چطور ادا کنم ؟ وکیل مدافع بلافاصله جواب داد : از وقتی که فنقی ها پول را اختراع کرده اند به نظرم چنین سوالی بیهوده شده است !!!