♥ نگار ♥
وقتی قلیون می کشم
همۀ سلولای بدنم می گن:دوستت داریم
این وسط ریه ام هم یه چیزهایی می گه
اما چون اینجا زن و بچه ست نمی تونم بازگو کنم:
farhad
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺣﺮﻑ میزنه ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻡ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻢ ؟
ﺭﺍﺳﺖ ؟
ﭼﭗ ؟
ﻭﺳﻂ ﭘﯿﺸﻮﻧﯿﺶ ؟
ﺩﻣﺎﻏﺶ ﻋﺎﯾﺎ ؟
ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ …
♥ نگار ♥
کاش میشد وقتی اتاقمون رو مرتب میکنیم
بهش " تافت " بزنیم همونجوری بمونه.....
♥ نگار ♥
منم بیام؟؟؟؟؟؟؟
نـه عزیزم ما میخوایم بریم آمپول بزنیم !!!!
+
=
=
+
بزرگترین نوستالژیک بچگیم
وقتی میخواستن منو ازسر خودشون باز کنن
♥ نگار ♥
طرف فامیلیش "خبردار" بوده! میره سربازی، هر وقت فرمانده میگفته:
خبردار
یارو دست بلند میکرد میگفته: حاضر قربان!
فرمانده هم بهش میگفته:
احمق با تو نبودم! یعنی صاف بایست!
یه روز یک هیأت نظامی قرار شد بیان بازدید!
فرمانده پیش خودش فکر کرد که این سربازه آبروشو میبره به همین خاطر بهش یک ماه مرخصی داد.
وقتی هیأت بازدید کننده اومدند فرمانده بلند گفت: خبردار
همه سربازا داد زدند: رفته مرخصی قربان
♥ نگار ♥
" چگونه پیدایت کنم ؟
وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام ...! "