ronak
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم
اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم
جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم
اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
دگر اینجا نمی مانم رهایی از وفا جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
نمی خواهم تو را دیگر بدان از دام رستم
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شکستم
مجنون و دل را به چشمان تو بستم
هشیار شدم آخر از دام تو جستم
مجنونم و مستم ....
عاشقم و خستم....
benyamin
دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت غم ها شده ام. وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم هاشده ام. من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ هاشده ام. کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام..
...::: M.E.H.D.I :::...
باران همیشه می بارد ، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند ، نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن !
Danial
بیماری یخچال گرایی:
.
.
.
.
... ... ... .
نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال میکند، در حالی که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا میداند که چه میخواهد از علائم این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج میشود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش میگیرد درب یخچال را باز میکند، چیزی بر نمیدارد درب را میبندد.
این بیماری به وفور در میان متولدین دهههای ۶۰ و ۷۰ به چشم میخورد
اصن یه وضی
mah3a
تو میخندی.حواست نیست من آروم میمیرم تو می رقصیو من عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد
منو پک میزنی آروم خرابم می کنی از سر رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر
منو پک میزنی آروم خرابم می کنی از سر رژ لب روی ته سیگار تن من زیر خاکستر
تنم میلرزه و میری حواست نیست هوامو کام می گیری حواست نیست
حواسم هست و میمیرم حواست نیست کنارت اوج می گیرم حواست نیست
تنم میلرزه و میری حواست نیست هوامو کام می گیری حواست نیست
حواسم هست و میمیرم حواست نیست کنارت اوج می گیرم حواست نیست
حواست نیست……………
sasan pool
از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست
غمدیده ترین عابر این خاک منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست
در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا
مانند کویری که در آن قافله ای نیست
می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس
در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست
شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد
هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست
ali rad
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند