یافتن پست: #چشم

نیوشا
نیوشا
/چشمها را باید شست
/جور دیگر باید دید
/چترها را باید بست
/زیر باران باید رفت
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 12:11
+9
-1
ronak
ronak
چشمانم غرق در اشکهایم شده ....
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ....
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد...
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم...
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ن...بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ....
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام....
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم....
دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 23:05
+6
ali rad
ali rad
هنوز هم هستند دخترانی که تنشان بوی محبت خالص میدهد...

بکرند...

نابند...

احساساتشان دست نخورده است..

لمس نشده اند،

...... باور نکرده اند،

تحقیر نشده اند..

آری ، هنوز هم هستند ! نادرند ! کمیاب اند ! پاک اند !

روزی که قرار می شود کنار گوش کودکی لالایی بخوانند ، شرمشان از نام " مادر " نمی شود !

و زیر آغوش همسرشان ، چشمانشان را نخواهند بست که با رویای دیگری سر کنند....!!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 22:11
+3
ali rad
ali rad
مـــــــــــــرد است دیگر...

گاهی تند میشود

و گاهی عاشقانه میگوید..

مـــــــــــــرد است دیگر..

غرورش آسمان

و دلش دریاست...

تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد...؟

تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده...؟

تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبر دارد و بالشش...؟

مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 22:08
+3
ronak
ronak
توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:36
+6
maryam
maryam
دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن. چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن. قلبی رو که وقتی توی بدترین حالت هستی دوست داشته باشه ، اگر تونستی اینارو پیدا کنی بدون که عشق رو پیداکردی.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 19:56
+5
sasan pool
sasan pool
شب ها که بغض میکنی/دنیا سکوت میکنه
زمان به صفر میرسه/زمین سقوط میکنه
شب ها که بغض میکنی /به مرز مرگ میرسم
به گریه کوچ میکنم/ببین چقدر بی کسم
دریایی از آرامشی/من طرحی از خروش رود
زیبا ترین شعر جهان/ چشمان غمگین تو بود
مشت کدوم ساعت شب/درگیر این سفر شدیم
چه دیر به هم رسیدیم به وقفه شکل هم شدیم
................................................................
یادش بخیر این آهنگ تقدیم به عشقم کرده بودم از حامی بود مثل همین شعر شده بودم ولی آخرش خیانت کرد و رفت.
{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 13:25
+2
ronak
ronak
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند !
چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !
تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن !
وای سهراب دلم را کشتند...
.
.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 13:20
+4
ronak
ronak
می گویند شاد بنویس ...
و من یاد مردی می افتم
که با سه تارش
گوشه خیابان شاد می زد...
با "چشم های" خیس...!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 13:02
+3
sasan pool
sasan pool
برای دیدنت ،


گشتم همه گل فروشی های شهر را ،


گل ها همه رنگ باخته ...


یک دسته بوسه آورده ام !
.......................................
مرد

اگر

بودم،

نبودنت را غروب‌هایِ زمستان

در قهوه‌خانه‌هایِ دوری

سیگار می‌کشیدم

نبودنت

دود می‌شد

و می‌نشست رویِ بخارِ شیشه‌هایِ قهوه‌خانه

بعد تکیه می‌دادم

به صندلی

چشم‌هایم را می‌بستم

و انگشتانم را دورِ استکانِ کمر باریکِ چایِ داغ حلقه می‌کردم

تا بیشتر از یادم بروی

نامرد اگر بودم

نبودنت را

تا حالا باید

فراموش کرده باشم



مرد نیستم اما

نامرد هم نیستم

عاشقم

و نبودنت

پیرهنم شده است
........................................
مرد

اگر

بودم،

نبودنت را غروب‌هایِ زمستان

در قهوه‌خانه‌هایِ دوری

سیگار می‌کشیدم

نبودنت

دود می‌شد

و می‌نشست رویِ بخارِ شیشه‌هایِ قهوه‌خانه

بعد تکیه می‌دادم

به صندلی

چشم‌هایم را می‌بستم

و انگشتانم را دورِ استکانِ کمر باریکِ چایِ داغ حلقه می‌کردم

تا بیشتر از یادم بروی

نامرد اگر بودم

نبودنت را

تا حالا باید

فراموش کرده باشم



مرد نیستم اما

نامرد هم نیستم

عاشقم

و نبودنت

پیرهنم شده است
دیدگاه  •   •   •  1390/12/14 - 22:34
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ