یافتن پست: #چشم

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

پدری دستش رو روی شونه ی پسرش گذاشت و گفت: منو بزن!پسر با مشت زد زیر چشم باباش!

پدر: کصافط چیکار میکنی؟ من پدرتم

پسر: شما پدر منی و احترامت واجب و هرچی ازم بخوای نه نمیگم:)

پدر: پس دوس دخدره تو بده من o-O

پسر: دیگه احترامم حدی داره :|

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:37
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:02
+5
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
پرسید... به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 11:37
+4
AmirAli
AmirAli
چرا از همون ماده ای که تو شامپو بچه استفاده میکنن

که چشمو نمیسوزونه تو شامپوی ماها استفاده نمیکنن؟

چش ما چش سگه !؟

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:36
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:16
+4
محمد
محمد

ﺩﺭﺩﯾﻌﻨـﯽ :
ﺍﻣﺸﺒــﻢ ﻣﺜــﻞ ﺷﺒــﺎﯼ ﺩﯾﮕـﻪ
ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸـــﯽ
ﺁﻫﻨﮕــــ ﺑــﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﺑـﺎﺯﻡ ﻓﮑــﺮ ﮐﻨــﯽ
ﺑـﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾـــﯽ ﮐــﻪ ﺑﺎﻫــﻢ ﻣﯿﺰﺩﯾــم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ خیلی همراهم بودی….
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ حتی یه نگاهش برات یه دنیا ارزش داره…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ چقدر باهم دعوا کردیم و آشتی کردیم…
به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ کلی حرف توی دلت می مونه و نمیتونی بهش بگی…
ﺑﻪ ﺍﯾﻨـﮑـﻪ….
لعنت به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ ها….
و ﻣﺜـــﻞ ﻫﻤﯿﺸــﻪ ﭼﺸﻤــﺎﺕ بایــد ﺗﻘﺎﺻـــ ﭘﺲ ﺑـــﺪن…
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:48
+4
محمد
محمد

انسان ها هر از چند گاهی از جائی می افتند؛
از لبه پرتگاه،
از پا،
از نفس،
از این ور بوم،
... از اون ور بوم،
از دماغ فیل،
از چاله به چاه،
از عرش به فرش،
از چشم،
از چشم،
از چشم!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:40
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:29
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
@asalam



به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را



تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم



به پاکی چشمانم قسم که تا ابد...



.....دوستت دارم !


دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 18:02
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

بعضی از دور می درخشنـــد..

نزدیــــک که میشـــوی،

متـــوجـه میشی که . . .

یک شیشه ی شکسته بیشتر نیست و . .

درخشش او از دور،

به خاطر خرده شیشه های وجــودشــه ،

باید لگدی بهش زد تا از مسیر نــــور آفتــاب دور بشه و

چشمای دیگری رو به خودش خیـــره نکند

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 17:58
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ