یافتن پست: #کش

Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
اگه پینو کیو مجری اخبار ایران می شد بینی اش از کهکشان راه شیری هم فراتر می رفت..
دیدگاه  •   •   •  1390/11/3 - 23:12
+5
sasan pool
sasan pool
این آهنگ داستان حال و روز من هست.واقعا به شاعرش تبریک میگم.از وقتی که شنیدم همینجوری دارم گریه میکنم.و حسرت می خورم.این سایت فایل صوتیشو قبول نمی کنه.نمیدونم چرا ولی متن شعرش در دید گاه براتون میزارم.
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/3 - 23:02
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفیقم صداش گرفته، بهش گفتم سرما خوردی؟ گفت پـَـــ نــه پـَـــ حنجره تازه خریدم طول میکشه تا جا بیفته
دیدگاه  •   •   •  1390/11/3 - 20:17
+2
sasan pool
sasan pool
عباس قادری از وقتی فهمیده من دوستش دارم و عاشقش شدم در وصف من این شعر زیبا خونده .خیلی زحمت کشیدی عباس جان.راضی به زحمت نبودیم. ساسی چه بلایی/قشنگی ناقلایی/دلم مونده ز دستت/نمیدونم کجایی /تو که چشات قشنگه/مثل شهر فرنگه/آهای ساسی قشنگه/آهای ساسی قشنگه.:x:x:x:x:x:x:">:">:">:">
دیدگاه  •   •   •  1390/11/3 - 11:16
ebrahim
ebrahim
سال 1391 تو تاکسی .................................................. راننده: آقا لطفاً پول خورد بدین! ربع سکه! نیم سکه! ندارین؟… مسافر: شرمنده، من فقط طرح قدیم دارم! راننده: این تراول مال کی بود؟ آقا گوشه نداره! لطف کن عوضش کن!… این میلیونی رو کی داد؟! من که گفتم خورد ندارم!… مسافر: آقا من هر روز دارم این مسیرو می‌آم! روزی صدهزارتومن گرون می‌شه! شما دویست تومن گرونش کردین؟! راننده: خانوم کرایه‌ش همینه! قبل از پل هشتصد تومن، بعد از پل یه میلیون. اینجا تعرفه‌ش تو موبایلم هست، بذار آپدیتش کنم. یه مسافر دیگه: آقا واسه صدتومن ارزش نداره، فشارتو می‌بری بالا! بده بهش بره. من حساب می‌کنم! راننده: برو خانوم! برو بقیه شو بنداز صندوق صدقات! مسافر درو محکم می‌بنده، می‌گه: برو گم شو! داهاتی! راننده یه آهی می‌کشه می‌گه: ببین چجوری جلو این همه مسافر من‌و سکه‌ی بهار آزادی یه پولم کرد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/3 - 01:44
+1
عسل ایرانی
عسل ایرانی
دلار: 2000 تومان! سکه: یک میلیون تومان! [به چند نفر کارگر ساده جهت اداره کشور نیازمندیم]
دیدگاه  •   •   •  1390/11/2 - 23:39
+6
عسل ایرانی
عسل ایرانی
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" سقراط گفت: " این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/2 - 17:40
+8
gha3m
gha3m
يه قانوني هست که ميگه : يه مريضي ميگيري که از هر يک ميليون نفر يه نفر اونو ميگيره ! اما تو قرعه کشي بانک بين دو نفر هم که باشه تو برنده نميشي ! .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/2 - 10:42
ronak
ronak
میخواهم به عقب برگردم درتلاقی گریه و سکوت، از نو شروع کنم تار بزنم و در ترکیب رنگ ها فقط به قرمز برسم جاهایمان را عوض کنم .........جاده را برای خودم انتظار را برای تو بکشم اگر به عقب برگردم این بار تویی ،که می مانی منم،که میروم کاش می شد به عقب برگردم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 22:44
+1
ronak
ronak
کـاش دفتـر خاطراتــم چراغ جادو بود تا هر وقت از سـرِ دلتنگــي به رويش دست ميکشيدم تــو از درونش با آرزوي من بيرون مي آمدي!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 20:13
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ