یافتن پست: #کم

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
آخرین ویرایش توسط moricarlo در [1392/04/18 - 23:52]
10 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 23:51
+27
-3
ramin
ramin
آدم ها فقط آدم هستند،نه بيشتر و نه کمتر...
اگر کمتر از چيزي که هستند نگاهشان کني آن ها را شکسته اي و اگر بيشتر ازآن حسابشان کني،آن ها تو را مي شکنند.
بين اين آدم ها،فقط بايد عاقلانه زندگي کرد،
نه عاشقانه...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 22:27
+10
-1
parisa
parisa
رفیق
پیراهنم را بزن بالا
کمرم را دیدی
نترس چیزی نیست
اینها فقط جای خنجرند
من نفهمیدم چه شد
تو مواظب باش
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 22:00
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
ﺟﺎﻟﺒﻪ ﭘﺴﺮﺍ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻥ ؛
ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪﺗﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ
ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﻭ ﭼﭗ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺩﺍﺭﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﻦ ﺗﻮ ﺳﺮ
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻦ ﻭﺍﯼ ﺣﺎﻻ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ
ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ... !
ﻧﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﯿﻦ، ﺍﻭﻧﺎ ﺗﻮﺭﯾﺴﺘﻦ ... !
(((;
ﺩﺧﺘﺮﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﭼﻢ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺳﻨﮕﯿﻨﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﮐﻤﮑﻢ
ﮐﻨﯿﺪ ((
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 17:29
+2
saman
saman
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:56
+4
Tiam Mohseni
Tiam Mohseni
من دختر ایرانی ام!
چون خود را آراستم مرا فاحشه نامیدند.
آرامشم را بوق های ممتد در خیابان شکست.
مرا حرامزاده نامیدند و پارچه ای روی سرم کشیدند تا"تو"تحریک نشوی!
وقتی گفتم پاکم مرا دروغ گو خواندندخواستم دست از زندگی بکشم گفتند از ترس آبرو بود.
خندیدم و به من گفتند اغواگر!
زدند توی دهانم......
حرف زدم گفتند خفه شو!
همجنس هایم بیمار میشوند و آزرده تا تو به کام برسی!
گفتند شکر کن به آزادی ات ،
خدایا شکرت من یک دختر ایرانی آزادم....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:53
+11
saman
saman
در CARLO
5 دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:29
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
پسر داییم دهه هفتادیه مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کردن سالی ۶ میلیون !
یادش بخیر ناظممون میگفت فردا ۵۰۰تومن کمک به مدرسه با خودتون بیارید ، خونه ما میریخت به هم !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:46
+8
saman
saman
در CARLO
پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد .
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و
از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
كشاورزي که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید،
به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،این زخمها را دوست دارم،اینها خراشهای عشقه
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:39
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:30
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ