یافتن پست: #یخ

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این روزا، دخترا فقط به یه درد میخورن.....
.
.
.
.
....
.
.
.
.
اونم اینه كه بزاری رو سرت حلوا حلواشون كنی،... چون از سرتم زیادن :))))
پسرا فووووووووووووووووش ندین هاااااااااااا
:|
گفته باشم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 16:53
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
نیمه گمشده ی من الان باید خیلی خسته شده باشه ... از بس دنبال من گشته نتونسته منو پیدا کنه ... حقم داره بنده خدا ...! جا داره از همین تریبون یه خسته نباشی بهش بگم ... و بگم که امیدتو از دست نده "خواستن توانستن است...! به حرف اینایی هم که میگن " گشتم نبودنگرد نیست!"هم گوش نده ... اینا حسودن نمیخوان منو تو بهم برسیم...!!! تنبلی نکن تلاشتو بیشتر کن که خداوند با صالحین است ...! و من الله توفیق...{-33-}
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 11:25
+4
be to che???!!
be to che???!!
17 دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 23:02
+5
nanaz
nanaz
در CARLO
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:48
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
راستش را بخواهی,

فاجعه ی رفتن "او"

چیزی را تکان نداد...

من هنوز هم هستم!

چای میخورم!

قدم میزنم!

اما...

تلخ تر...

تنهاتر...

بی اعتمادتر!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:37
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یکی بیاد به مامانم بگه من شکمو نیستم
فقط نسبت به غذاهای توی یخچال احساس مسئولیت میکنم
.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:25
+6
nanaz
nanaz
من این طوفان را بیشتر دوست دارم …
این دلشوره های سر به صخره کوبیده را بیشتر …
تو را بیشتر !
اما می هراسم از هر آرامشی که موج دامنش به طوفان تو نمی رسد !!!
من تو را طوفان میخواهم نه یک ساحل امن آرام که عشق هیچ نیست مگر همین نیاسودن ها !
.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:15
+6
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

بعضی ها به ما نمیخوردن ...

ما جا خالی دادیم خوردن به شما 

مبارکتون باشه !


دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 15:15
+3
xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 14:26
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاغا پسرایه عزیز(اییییییییییییییی)تو هیچ جایه تاریخ ننوشته ک لیلی عاشق باسن مجنون شد!!

پس خواهشا شلوارتو بکش بالا زشته بقران...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 14:16
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ