یافتن پست: #یخ

سحر
سحر
اگه میخواى یكــــــیو از دست بــدى.
.
.
.
.
.
.
فقط كــافـیـه دوســـــــــــتـش داشـته باشـى
هــــــــــــــــــمـیـن كـــــــــافـیـه .. .. .. !!!!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 19:36
+9
ebrahim
ebrahim
سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن ، روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون ، دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن ، اشتباهی میزنن تو ۴ به جا دنده عقب ، آخر سر هم خاموش میکنن
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 19:04
+3
mah3a
mah3a
کف می ریختیم داخلش یه فوت میکردیم کلی ذوق می کردیم ..

اونایی که اینکارو کردن لایک کنن ... ;)
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 15:46
+7
mah3a
mah3a
تو ۳ سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "
تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"
تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم ..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 13:22
+4
mah3a
mah3a
تــــــــــــمــــــــــام تَنت
طعم بـــوسه هایم را میدهد !

دیگر خودت میدانی ، هر جا که میخواهی بروی
بــــــــــــــــرو
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 11:55
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
دیشب مثه بچه آدم دراز کشیده بودم جلو تلویزیون داشتم فیلم بـــِزَن بــــِزَن میدیدم ....
یهو بابام اومـــد یدونه محکم زد تو ســـرَم : 0
میگم خو برا چی میزنی ؟؟؟
میگه : میخواستم احساس کنی جـلوی اِل سی دی سه بعدی خوابیدی :-/

... خداییش ماجراها دارم با این بابام : )
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:40
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 21:13
+5
ebrahim
ebrahim
پدر: پسرم میخوام این ترم معدلت 17 بشه
پسر: من این ترم معدلم 20 میشه
پدر: شوخی میکنی؟
پسر: خودت سر شوخی رو باز کردی =)))))
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 15:21
+6
t  @  r  @  n  e
t @ r @ n e
پسر : سلام عشقم

دختر : عزیییزم ؟!

پسر : بله بله ! من اینجام ، اس قبلیم نرسید؟ )

دختر : عزیزم؟میخوای منو بپیچونی ؟؟ i

پسر : نه عسلم! من که دارم جوابتو میدم! (

دختر : باشه ، این رابطه تمومه! دیگه زنگ نزن!

پسر : لعنتی ! برو به جهنم!!!!)
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 15:13
+3
mah3a
mah3a
حترامت واجبه خان دایی ، اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمیاد ،کی واسم قده

یه نخود مردونوگی رو کرد که من واسش یه خروار رو کنم ، این دنیا همیشه برای من کلک بوده و نا مردی ،

به هر کی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم ، دیدم یه فرمون که میتونست یه محلی

رو جابه جا کنه ، وقتی زجرش میدادن ، میرفت عرق میخوردو عربده میکشید ، دیوارها تکون میخوردن و، هر چی نامرد بود ای نوهوو

موش تو سوراخ قائم میشدن ، چییییییی شوووووود ؟

رفت زیارت و گذاشت کنار،مثل یه مرد شورو کرد کاسبی کردنو پوله حلال خوردن، اما مگه گذاشتن؟

این نظامه روزگاره، یعنی این روزگاره خان دائی ، نزنی!! میز[!] !

حالا داش فرمون گجاسسست ، اون فاطی که تو این دنیا آزارش به یه مورچه هم نرسیده بود گجاسسسست؟!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 10:37
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ