یافتن پست: #000000

saman
saman
با همه ی بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام


آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام



دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام



آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام



ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام



خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام



حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام



حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام


ها...به کجا می کشی ام خوب من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام؟


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:22
+2
saman
saman

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم


خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم


خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم


در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم


وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد


وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد


چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟


چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟


خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی


خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی


خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم


خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:05
+1
saman
saman
ســـ ـــرداســـ ـــت ومن تنها یـــ ــم
چه جملــــــ  ـــه ای!

پر از کلیــــ ــ  ....

پر از تهــــ ـــوع....

جایِ گَرمی نشســــ ــــته ای وَ میخوانـــ ـــی!

یخ نمیکنــــ  ـــی.....

حس نمیکنـــــ ــــی....

کِه مَن بـــ ــرای ِ نوشتَن همیـــــ ـــن دو کلمه

چه سرمایی را گذراندم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:24
+2
saman
saman

تو نفهمیدی ... که برای داشتنت

 


دلم را نه ...


 


          عشقم را نه ...


 


                    رویاهایم را نه ...


 


براي داشتنت حسي را دادم که


 


بدون آ ن  دیگر من، آ ن  " من " سابق نیستم!


 


حالا يکي هستم مثل بقيه ... نه ... 


 


يکي مثل يخ، سرد ...


 


           يکي مثل ديوار، بي روح ...


 


                     يکي مثل خودم اما بي حس ...!


 


و اين کشنده است، اما نمي کشد !


 


دلم مالِ تو ،


 


          عشقم مال ِ تو ،


 


                    روياهايم را هم نمي خواهم


 


اما " من ِ " خودم را پس بده ...


 


با اين " من ِ الآن " خیلی غريبه ام !!!


 


                اين حس کشنده است اما نمي کشد


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:06
+2
roya
roya
در CARLO

خـــــــــــیــلــی بــدهـ احـــــســاس کــنــی



مــــثـــل دارویی ،



فـــقـــط وقــــت نـــیـــاز ازت اســـتــفــادهـ



مـــکـــنـــن ....


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 10:43
+7
saman
saman
وقتی مهتاب تاریکی و محو می کنه٬تو رو صدا میکنم

آره من از اولشم تنها بودم ٬از قبل میدونستم

اشکالی نداره هر کی که هستی مهم نیست

اپنا همشون مثل همن ولی چیزی که میخوام اینه

که  کسی هست که بتونه قلبم و درک کنه

اگه اون یه نفر تو بودی ٬خوب بود  من

بهش فکر میکنم

دارم یواش یواش سردتر میشم من

فقط تو رو میخوام

من عروسک خیمه شب بازیتم

اشکام دارن میریزن

من از اولشم تنها بودم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 17:57
+6
saman
saman

قهوه ای تلخ بدون فال


نخی سیگار بدون آتش


موســـیقی بدون ترانه


شــاعری بدون شــعر


و من پشت میزی دو نفره بدون تو...


فرقی بین ما نیست...


همگی ما چیزی کم داریم!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 13:50
+4
roya
roya

 



    تازه میفهمم موفق باشید استاد آخر برگه امتحانی جواب همون
    خسته نباشید هاییه که وسط درس دادنش میگفتیم


1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 12:29
+6
roya
roya
    مکان خوابگاه:نوبت کیه چایی دم کنه
    بچه ها:کی چایی میخوره تو این گرما؟
    وقتی من با لیوان چایی میام تو اتاق
    بچه ها:نمیدونی چهار نفریم یه لیوان چایی دم کردی بیشعور؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 12:20
+8
nanaz
nanaz
در CARLO
مدت ها ميان تصوراتتان قدم زده ام...
سينه ام حجيم واژگاني نيم خورد است...كه در هر قدم زانوانم را بي تاب مي كنند...

و اين جا كسي است كه سال ها بالُن درونش قصد پرواز دارد...

از احاطه ي اين كيسه حس هاي سنگين كه بر آيد...در اسرع ترين غروب ناپديد خواهد شد...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/26 - 15:57
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ