خوش آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید
افسانۀ کافر و مسلمان نشنید
جز جام شراب و دست ساقی نشناخت
جز رای نگار و حرف جانان نشنید
باز آمده نوبهار و من سرگشته
در چنگ تحیرات مضطر گشته
عطار مگر ز خاک سر بر کرده ست
کاین گونه همه جهان معطر گشته؟!
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
كـه به پیمـانـه كشـی شهــــره شدم روز الست
مـن همـان دم كه وضو ساختم از چشمـه عشق
چـار تـكـبـیـر زدم یكسـره بـر هر چه كـه هسـت
مـی بـده تـا دهـمـت آگـهـی از ســـر قـضــــــا
كـه بـروی كه شدم عاشق و از بوی كـه مست
كـمـــر كــوه كـم اسـت از كـمــــر مـــور ایـنـجـا
نـا امــیــد از در رحـمـت مشـو ای بـده پرست
بـجـز آن نـرگـس مـسـتـانـه كه چـشـمـش مرســاد
زیــر این طـارم فیـروزه كسـی خوش نـنـشـست
جـــــان فـدای دهـنـش بـاد كـه در بـاغ نـظـــــر
چمـن آرای جـهـان خـوشـتـر از این غنچه نبست
حـافــظ از دولـت عشـق تـو سـلـیـمـانــی شـــد
یعـنـی از وصل تو اش نیست بـجـز باد بدست
این که جز عشق هیچ نیست
تنها چیزیست که از عشق می دانیم
همین کافیست
بارِ کشتی باید
به قدرِ گنجایشِ آن باشد.