یافتن پست: #M

saman
saman
پسرخالم کلاس دوم تو امتحانشون یه سوال داشتن که گفته بود: آیا می دانید رود هیرمند به کدام دریا می ریزد؟ اینم نوشته بود: بله می دانم!
معلم خوشش اومده بود نمره کامل داده بود. :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 01:22
+3
saman
saman

ین چه فازیه همه برداشتن میگن ماه ما بهترینه ؟

انگار قبل به دنیا اومدن نشستن تجزیه تحلیل کردن

کدوم ماه آدماش بهترن |:

حالا خوبه که متولد" خرداد " نیستین،اونوقت کی

میتونست شمارو جمع کنه؟:)))

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 01:18
+3
saman
saman

آغا ما یک عدد گوشی داریم هر وقت همه در خواب غفلتن صداش اندازه شیپوره،ولی وقتی گم میشه صداش ک هیچی ویبره اش هم قطع میشه...


:-|


فک کنم این کارا رو از هندزفری یاد گرفته...دیگه نباید بذارم با هم بگردن!!


دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 01:16
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


خـــــــــــدا … اینقدر تو خودم ریختم ، که از سرمم گـذشــت… دارم غـــــــرق میشم … دسـتت کــــــجاست!!!...



دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 01:13
+3
saman
saman

یارو میره رستوران سوپ بخوره


سفارش میده ولی خیلی طول میکشه ،


میبینه یکی اونور نشسته ، یه کاسه سوپ جولوشه و داره سیگار میکشه .


میگه : جناب من عجله دارم ، سوپ شمارو بخورم، سوپ من که اومد مال شما


... سوپ رو که تا آخرش میخوره میبینه یه مارمولک خشکی تهش چسبیده !


... ... ... هر چی خورده بود بالا میاره تو کاسه !


اون سیگاریه میگه :


تو هم دیدیش ... !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 01:08
+2
saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 01:07
+2
saman
saman

گـــــاهی اوقات یــــاد بعضی ها


ناخودآگاه لبخنـــــدی روی لبانت مینشاند،


چقدر زیباست این لبخندهــــا


و چــــه دوست داشتنی اند این بعضی هــــا♥


دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 00:20
+3
saman
saman
مادربزرگ می گفت: دل هر آدمی دری دارد...

می گفت: باید باز کنی در ِ دلت را رویِ لبخند آدمها...


می گفت: هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند...


می گفت: کلید ِ دل آدم دست خود ِ آدم نیست...


می گفت: انگاری کلیدها را دم ِ خلقت پخش کرده اند بین آدمها


هر کسی یکی برداشته برای خودش...


می گفت بلند شو برو بگرد... بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت؟...


ببین کلید قلبت کجاست؟...

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 00:17
+3
saman
saman
دریا - صبور و سنگین –

می خواند و می نوشت :


« ....  من خواب نیستم !


خاموش اگر نشستم، مرداب نیستم


روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم؛


روشن شود که آتشم و آب نیستم! »

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 00:14
+3
saeed
saeed
دیدگاه  •   •   •  1392/06/28 - 23:00
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ