یافتن پست: #M

be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 22:46
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 22:40
+4
melika
melika
اعترافه یکی از بچه ها
اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت، یه روز که طرف اومده بود عربده کشی تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام، رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو نه نگاه بم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد ، منم سه پیچش شدم ، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:34
+6
melika
melika

اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:30
+5
melika
melika
وایساده بودم می خواستم تاکسی بگیرم .
موبایلم و در آوردم ساعت و نگاه کردم .

تاکسی که بوق زد هول شدم و گفتم 10 و 33 دقیقه !
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:27
+5
melika
melika
می خواهم برگردم به روز های کودکی ان زمان ها که: پدر تنها قهرمان بود عشق تنها در اغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم خواهر و برادر هایم بودند تنها دردم زانو های زخمی ام بودند تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بود و.... معنای خداحافظ.تا فردا بود
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 19:40
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
همگی سلاااااااااااااااااااااااااااااام
4 دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 19:10
+5
be to che???!!
be to che???!!

سلااااااااااااااااااااااااااام...
5 دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 19:03
+5
melika
melika
خدايا...
آغوشت را امشب به من قرض می دهی؟

برای گفتن از تمام خستگی هایم
گفتن حرف های پشت سکوتم

اما نه! برای گفتن،چیزی ندارم!
اما برای شنفتنِ حرفهایِ تو گوش بسیار ...
می شود من بغض کنم؛

تو بگویی: مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی ...

بگویم:خدایا خسته ام ،خسته تر از همیشه
بگویی:خودم تمام خستگی هایت را میخرم
می شود من بگویم خدایا؟

تو بگویی: جانِ دلم...

بگویم: آغوشت را کم دارم
و تو بگویی :بیا... آغوشم برای تو... فقط آرام باش...

می شود بیایی؟؟؟؟
تـــمــنـــا می کنم......

دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 18:32
+5
AmirAli
AmirAli

ناهار دانشگاه مرغ بود


بعد یه قسمتاییش یه جورایی سفت بود که


انگاری مرغه یه بار تصادف کرده بود ، واسش پلاتین گذاشته بودن !


.

دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 12:19
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ