وضعيت مردان درصبح جمعه:
يكي توآغوشه!
يكي زيردوشه!
يكي بيهوشه!
يكي هنوز توشه!
يكي روشه!
يكي از خستگي آب مينوشه!
يكي واسه بار دوم ميكوشه!
يکي بهش ندادند بغض توگلوشه!
![]()
دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
... سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او،بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانوی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دحتری چون من که خیلی خانمه
بیست و شش ساله ،مجرد،دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم،نبش کوچه،نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام