زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف
امروز پر از بودن توست زندگی را در یاب ....
آشفته ام آشفته ای در تنگنای زندگی
چون دانه ای افتاده ام در آسیای زندگی!
هر لحظه سیلی میخورم از دست سرد
موج ها چون صخره ای در ساحل بی انتها
مسافران خسته چشم به سکو دوخته بودند
آرزوها یک به یک به حرکت درآمدند
تا آخر منتظر ماندم آرزوی کوچک من در آرمان گم شده بود !
تو از من دور و من دلتنگ تو آبادی
و من ویرون همیشه قصه این بوده یکی گریون یکی خندون
پشت این شیشه که دنیای مرا به همین عادت و تکرار تنزل داده ست
بی کرانی ست پر از تجربه های تازه کاش
فریاد کمک خواهی این ماهی تنگ میتوانست از این شیشه فراتر برود