یافتن پست: #c

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:00
+3
saman
saman


رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش




در راه دل سبیل کنم آبروی خویش






بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم




خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش




شد عمرها که برده ای از خویشتن مرا



بازآورم که سوختم از آرزوی خویش






خود را چنان ز هجر تو گم کرده ام که هست




مشکل تر از سراغ توام جست و جوی خویش






تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمان




بیگانه وار می شنوم گفتگوی خویش






این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترست




دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:56
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:55
+3
saman
saman

زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما


اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما


عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد


چین فروش دامن صحرای امکانیم ما


غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی



از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما


هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن



تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما


در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم



عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:52
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:50
+3
saman
saman

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم


شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم


سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار


راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم


زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر


گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم


می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای


در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم


در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی


لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم


چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت


این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم


خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی


تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم


چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان


من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:49
+4
saman
saman

هاتفی از گوشه میخانه دوش


 گفت ببخشند گنه می بنوش


 لطف الهی بکند کار خویش


مژده رحمت برساند سروش


این خرد خام به میخانه بر


تا می لعل آوردش خون به جوش


 گر چه وصالش نه بکوشش دهند


 هر قدر ای دل که توانی بکوش


لطف خدا بیشتر از جرم ماست


 نکته سر بسته چه دانی خموش


 گوش من و حلقه گیسوی یار


روی من و خاک در می فروش


رندی حافظ نه گناهیست صعب


 با کرم پادشه عیب پوش

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:47
+4
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:44
+5
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:39
+4
roya
roya
در CARLO
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:35
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ