غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست
جز تو ای روح روان، هیچ مددکاری نیست
غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی
که در این بادیه غمزده، غمخواری نیست
راز دل را نتوانم به کسی بگشایم
که در این دیر مغان رازنگهداری نیست
ساقی، از ساغر لبریز می دم بربند
که در این میکده می زده، هوشیاری نیست
درد من، عشق تو و بستر من، بستر مرگ
جز توام هیچ طبیبی و پرستاری نیست
لطف کن، لطف و گذر کن به سر بالینم
که به بیماری من جان تو، بیماری نیست
قلم سرخ کشم بر ورق دفتر خویش
هان که در عشق من و حسن تو، گفتاری نیست
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری
عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت
کشتن اولیتر از آن کم به جراحت بگذاری
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد
من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری
کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی
وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند
همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم
شکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داری
ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری
آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید
که گل از خار همیآید و صبح از شب تاری
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد
خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری
| ای چشم تو دلفریب و جادو | در چشم تو خیره چشم آهو | |
| در چشم منی و غایب از چشم | زان چشم همیکنم به هر سو | |
| صد چشمه ز چشم من گشاید | چون چشم برافکنم بر آن رو | |
| چشمم بستی به زلف دلبند | هوشم بردی به چشم جادو | |
| هر شب چو چراغ چشم دارم | تا چشم من و چراغ من کو | |
| این چشم و دهان و گردن و گوش | چشمت مرساد و دست و بازو | |
| مه گر چه به چشم خلق زیباست | تو خوبتری به چشم و ابرو | |
| با این همه چشم زنگی شب | چشم سیه تو راست هندو | |
| سعدی بدو چشم تو که دارد | چشمی و هزار دانه لولو |
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و
ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است.
به خدا کز غم عشقت ، نگریزم نگریزم
و گر از من طلبی جان ، نستیزم نستیزم
هله ای مهر فروزان ! به کجایی ؟ به کجایی ؟
تو بیا تا گذرد این شب ِ تاریک ِ جدایی
چه شود گر ز ِ رُخت پرده گشایی
قدحی دارم بر کف ؛ به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت ، نه بنوشم نه بریزم
نازنینا ! نظری کن منم این خسته راهت
شرر افکنده به جانم صنما ! برق نگاهت
سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت
به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه بخیزم
به جلال تو جلیلم ، ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم ، که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه ، که نه عشقی است دو روزه
چه نماز است و چه روزه ، غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی
اگرش آب دهد یَم ، شود او کُنده هیزم
بپر ای دل سوی بالا ، به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا ، چو تویی نیست ملازم
همگان وقت دعاها ، بستایند خدا را
تو شب و روز مهیا ، چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز ، نگویم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیز