یافتن پست: #c

saman
saman

سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی



گفت بازآی که دیرینه ی این درگاهی



همچوجم جرعه ی ما کش که زسرّدوجهان



پرتو جام جهان بین دهدَت آگاهی



بر در میکده رندان قلندر باشند



که ستانند ودهند افسر شاهنشاهی



خشت زیرسر و برتارک هفت اخترپای



دست قدرت نگر ومنصب صاحب جاهی



سر ما ودر میخانه که طرف بامش



به فلک برشد ودیوار بدین کوتاهی



قطع این مرحله بی همرهی خضرمکن



ظلمات است بترس ازخطر گمراهی



اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل



کمترین ملک تو ازماه بوَد تا ماهی



تو دم فقرندانی زدن از دست مده



مسند خواجگی و مجلس توران شاهی



حافظ خام طمع شرمی ازاین قصّه بدار



عملت چیست که فردوس برین می خواهی


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 14:20
+2
saman
saman

آن صبح كه بر پنجره زد، صبح نبود


وان پنجره رخ به روشنائي نگشود


هم چشم به در ماند و كس از ره نرسيد

هم دل به طلب رفت و كس او را نربود...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 14:12
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:57
+2
saman
saman

زيباترين حرفت را بگو


شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن


و هراس مدار از آنکه بگويند


ترانه اي بيهوده ميخوانيد


چرا که ترانه ما


ترانه بيهودگي نيست


چرا که عشق حرفي بيهوده نيست


حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد


به خاطر فرداي ما اگر


بر ماش منتی است


چرا که عشق


خود فرداست


خود هميشه است



(شاملو)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:46
+2
saman
saman

تا سحر اي شمع بر بالین من


امشب از بهر خدا بیدار باش


سایه  غم ناگهان بر دل نشست


رحم کن امشب مرا غمخوار باش


آه ای یاران بفریادم رسید


ورنه مرگ امشب بفریادم رسد


ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه


چون به دام مرگ افتادم رسد


گریه و فریاد بس کن شمع من!


بر دل ریشم نمک دیگر مپاش


قصه بیتابی دل پیش من


بیش از این دیگر مگو خاموش باش


همدم من مونس من شمع من


جز توام در این جهان غمخوار کو


ون دراین صحرای وحشتزای مرگ


وای بر من وای برمن یار کو؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:43
+2
saman
saman

مشو با كم از خود مصاحب ! كه عاقل





 همه صحبت بهتر از خود گزيند





 گرانى مكن با به خود! كه او هم



نخواهد كه با كمتر از خود نشيند

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:41
+2
saman
saman
عشق شادی ست، عشق آزادی است

 


عشق آغاز آدمیزادی است

 

عشق آتش به سینه داشتن است


 


دم همت برو گماشتن است


 


عشق شوری زخود فزاینده ست


 


زایش کهکشان زاینده ست


 


تپش نبض باغ در دانه ست


 


در شب پیله رقص پروانه ست


 


جنبشی درنهفت پرده جان


 


در بنِ جان زندگی پنهان


 


زندگی چیست؟ عشق ورزیدن


 


زندگی را به عشق بخشیدن


 


زنده است آنکه عشق میورزد


 


دل و جانش به عشق می ارزد


 


آدمیزاده را چراغی گیر


 


روشنایی پرستِ شعله پذیر


 


خویشتن سوزی انجمن افروز


 


شب نشینی هم آشیانه روز


 


اتش این چراغ سحر آمیز


 


عشق ِ آتش نشین آتش خیز


 


آدمی بی زلال این اتش


 


مشتِ خاکی است پر کدورت و غش


 


تنگ و تاری اسیر آب و گل است


 


صنمی سنگ چشم و سنگ دل است


 


صنما گر بدی و گر نیکی


 


توشبی بی چراغ راه تاریکی


 


آتشی در تو میزند خورشید


 


کنده ات باز شعله ای نکشید؟


 


چون درخت آمدی ، ذغال مرو


 


میوه ای ، پخته شو کال مرو


 


میوه چون پخته گشت و آتشگون


 


می زند شهد پختگی بیرون


 


سیب و به نیست میوه این دار


 


میوه اش آتش است آخر ِکار


 


خشک و تر هر چه در جهان باشد


 


مایه سوختن در آن باشد


 


سوختن در هوای نور شدن


 


سبک از حبس خود دور شدن


 

                                  (هوشنگ ابتهاج)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:37
+1
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:35
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:33
+4
saman
saman


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم





رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم







گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم




بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم







هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر




که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم







گر چنانست که روی من مسکین گدا را




به در غیر ببینی ز در خویش برانم







من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم




نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم







گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن




که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم







نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت




دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم







من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم




که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم







درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت




نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم







سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم




که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:31
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ