یافتن پست: #c

ساناز
ساناز

گفت : بی من چی میکشی؟ گفتم: یه نفس رااااااااحت!!! . . . . . . والـــــــــــــــــــــااااااااا....فک کرده نباشه میمیرم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 18:35
+5
ساناز
ساناز


هیچوقت...وقتی خودت نمیدونی کجای زندگیتی... کسی رو تو زندگیت راه نده!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 18:34
+5
saman
saman

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر



باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر



امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم



شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر



عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر



بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر



مست مستم، مشكن قدر خود ای پنجه غم



من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر



چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد



گر به جز عشق توام هست تمنای دگر



تا روم از پی یار دگری می باید



جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر



باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز



اوستادان و فزودند معمای دگر



گر بهشتی است، رخ توست نگارا! كه در آن



می توان كرد به هر لحظه تماشای دگر



از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست



گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر



می فروشان همه دانند عمادا! كه بود



عاشقان را حرم و دیر و كلیسای دگر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 18:00
+5
saman
saman


چون ننالم؟ چرا نگریم زار؟
چون نمویم؟ که می‌نیابم یار
کارم از دست رفت و دست از کار
دیده بی‌نور ماند و دل بی‌یار
دل فگارم، چرا نگریم خون؟
دردمندم، چرا ننالم زار؟
خاک بر فرق سر چرا نکنم؟
چون نشویم به خون دل رخسار؟
یار غارم ز دست رفت، دریغ!
ماندم، افسوس، پای بر دم مار
آفتابم ز خانه بیرون شد
منم امروز و وحشت شب تار
حال بیچاره‌ای چگونه بود؟
رفته از سر مسیح و او بیمار
خود همه خون گریستی بر من
بودی ار دوستی مرا غم‌خوار
روشنایی ده رفت، افسوس!
منم امروز و دیده‌ای خونبار
آن چنانم که دشمنم چو بدید
زار بگریست بر دل من، زار
خاطر عاشقی چگونه بود
هم دل از دست رفته، هم دلدار؟
سوختم ز آتش جدایی او
مرهمم نیست جز غم و تیمار
روز و شب خون گریستی بر من
بودی ار چشم بخت من بیدار
کارم از گریه راست می‌نشود
چه کنم؟ چیست چارهٔ این کار؟
دلم از من بسی خراب‌تر است
خاطرم از جگرم کباب‌تر است



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:55
+4
saman
saman

چهره را از عشق خوبان ارغوانی کرده ایم
شوخ چشمی بین که در پیری جوانی کرده ایم
کس زبان چشم خوبان را نمیداند چو ما
روزگاری این غزالان را شبانی کرده ایم
نامرادیهای ما "صائب" بعالم روشن است
بر مراد خلق دائم زندگانی کرده ایم


(صائب تبریزی)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:48
+2
saman
saman


درد عشقی کشیده‌ام که مپرس





زهر هجری چشیده‌ام که مپرس







گشته‌ام در جهان و آخر کار




دلبری برگزیده‌ام که مپرس







آن چنان در هوای خاک درش




می‌رود آب دیده‌ام که مپرس







من به گوش خود از دهانش دوش




سخنانی شنیده‌ام که مپرس







سوی من لب چه می‌گزی که مگوی




لب لعلی گزیده‌ام که مپرس







بی تو در کلبه گدایی خویش




رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس







همچو حافظ غریب در ره عشق




به مقامی رسیده‌ام که مپرس!



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:45
+2
saman
saman



شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست





عجب شبی، که در آن شب، امید فردا نیست






تطاول سر زلف تو و شبان دراز




چه داند، آنکه گرفتار بند و سودا نیست






غم ملامت دشمن، ز هر غمی بترست




مرا ملامت هجران دوست، پیدا نیست






پدر به دست خودم، توبه می‌دهد وین کار




به دست و پای من رند بی سر و پا نیست






خدنگ غمزه گذر می‌کند ز جوشن جان




اگر تو را، سپر صبر هست ما را نیست






من آن نیم، که ز راز تو دم زنم، چون نی




وگر رود سخن از ناله، ناله از ما نیست






تو راست، بر سر من جای تا سرم بر جاست




دریغ عمر عزیزم، که پای بر جا نیست






حدیث شوق، چو زلف دراز گشت، دراز




بجان دوست، که یک موی، زیر بالا نیست






خیال زلف و رخت، روز و شب برابر ماست




کجاست، نقش دهانت که هیچ پیدا نیست






من از طبیب، مداوای عشق پرسیدم




جواب داد، که سلمان بجز مدارا نیست





(محرم قربانی زرنقی)



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:36
saman
saman


غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم




به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت






چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم




ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر






چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینم




نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار






که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم




بدین دو دیده حیران من هزار افسوس






که با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم




قد تو تا بشد از جویبار دیده من






به جای سرو جز آب روان نمی‌بینم




در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد






ببین که اهل دلی در میان نمی‌بینم




نشان موی میانش که دل در او بستم






ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم




من و سفینه حافظ که جز در این دریا






بضاعت سخن درفشان نمی‌بینم



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/21 - 17:29]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:28
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

گفتی تا ابد تنهایت نمیگذارم...

چه زود ابدت،

عفو خورد........!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:20
+3
saman
saman

من به یک احساس خالی دلخوشم


من به گل های خیالی دلخوشم

در کنار سفره اسطوره ها


من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک


با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش


با همین افسرده حالی دل خوشم


در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دلخوشم


آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این خیابان نیستم


با هوای این حوالی دلخوشم

(نجیب زاده)

آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/21 - 17:17]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:16
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ