یافتن پست: #c

saman
saman

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌ تو


بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو


شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار


چو روز گردد گویی در آتشم بی تو


دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا


همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو


اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا


دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو


پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار


جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:27
+3
saman
saman

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست



باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست



سوگند می خورم به مرام پرندگان



در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست



با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما



وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست



در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما



رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست



از بردگی مقام بلالی گرفته اند



در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست 



دارد بهار می گذرد با شتاب عمر



فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست 



وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را



فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست



تنها یکی به قله تاریخ می رسد



هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:16
+2
saman
saman
اگر درخت تو باشی، تبر شدن بد نیست

در این غزل به تو نزدیک تر شدن بد نیست


بهاری و همه شهر بی قرار تواند

به پای هر قدمت در به در شدن بد نیست


دمی نمانده که خاکسترم خطاب کنند

به هم بریز مرا شعله ور شدن بد نیست


هزار عاشق دیوانه محو گیسویت

میان این همه دل مختصر شدن بد نیست

 

همین که نقش مقابل تویی، غزل زیباست

تو را که خیر بخوانند، شر شدن بد نیست…
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:10
+2
saman
saman

بی همگان بسر شود بی تو به سر نمی شود



داغ تو دارد این دلم بی تو بسر نمی شود



دیده عقل مست تو چنبره چرخ پست تو



گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود



خمر و خمار من توئی باغ و بهار من توئی



خواب و قرار من توئی بی تو بسر نمی شود



جاه و جلال من تویی ملکت و مال من توئی



آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود  



گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی



آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود



دل بنهم تو بر کنی توبه کنم تو بشکنی



این همه خود تو میکنی بیتو بسر نمی شود



بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی 



باغ  ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود



گر تو سری قدم شوم ور تو کفی قلم شوم



ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود



حاصل روزگار من , رهبر و یار و غار من



بی تو بداست کار من بی تو بسر نمی شود



خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای



وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود



بی تو نه زندگی خوشم, بی تو  نه مردگی خوشم



سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود



جان زه تو جوش میکند دل زه تو نوش میکند



عقل خروش  میکند بی تو بسر نمی شود



گر نشوی تو یار من بی تو خراب کار من



مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود



هرچه بگویم ای سندس نیست جدا ز نیک و بد



هم تو بگو بلفظ خود بی تو بسر نمی شود



شاه منی و دلبری شمس جهان اکبری



از مه خور تو انوری بی تو بسر نمی شود

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:05
+2
saman
saman


مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق





گرت مدام میسر شود زهی توفیق







جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است




هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق







دریغ و درد که تا این زمان ندانستم




که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق







به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت




که در کمینگه عمرند قاطعان طریق







بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام




حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق







اگر چه موی میانت به چون منی نرسد




خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق







حلاوتی که تو را در چه زنخدان است




به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق







اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب




که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق







به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام




ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:04
+2
saman
saman

ز لیلایی شنیدم یا علی گفت - به مجنونی رسیدم یا علی گفت


مگر این وادی دارالجنون است - که هر دیوانه دیدم یا علی گفت


نسیمی غنچه ای را باز میکرد - به گوش غنچه آندم یا علی گفت


خمیر خاک آدم چون سرشته - چو بر میخاست آدم یا علی گفت


مسیحا هم دم از اعجاز میزد - زبس بیچاره مریم یا علی گفت


مگر خیبر زجایش کنده میشد - یقین آنجا علی هم یا علی گفت


علی را ضربتی کاری نمیشد - گمانم ابن ملجم یا علی گفت


دلا باید که هردم یا علی گفت - نه هر دم بل دمادم یا علی گفت


که در روز ازل قالوبلا را - هر آنچه بود عالم یا علی گفت


محمد در شب معراج بشنید - ندایی آمد آنهم یا علی گفت


پیمبر در عروج از آسمانها - بقصد قرب اعظم یا علی گفت


به هنگام فرو رفتن به طوفان - نبی الله اکرم یا علی گفت


به هنگام فکندن داخل نار - خلیل الله اعظم یا علی گفت


عصا در دست موسی اژدها شد - کلیم آنجا مسلم یا علی گفت


کجا مرده به آدم زنده میشد - یقین عیسی بن مریم یا علی گفت


علی در خم به دوش آن پیمبر - قدم بنهاد و آندم یا علی گفت

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:51
+2
saman
saman

در بیابانی دور


که نروید جز خار


که نخیزد جز مرگ


که نجنبد نفسی از نفسی


خفته در خاک کسی


زیر یک سنگ کبود


در دل خاک سیاه


می درخشد دو نگاه


که به ناکامی از این محنت گاه


کرده افسانه هستی کوتاه


باز می خندد مهر


باز می تابد ماه


باز هم قافله سالار وجود


سوی صحرای عدم پوید راه


با دلی خسته و غمگین همه سال


دور از این جوش و خروش


می روم جانب آن دشت خموش


تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود


تا کشم چهره بر آن خاک سیاه


واندر این راه دراز


می چکد بر رخ من اشک نیاز


می دود در رگ من زهر ملال


منم امروز و همان راه دراز


منم اکنون و همان دشت خموش


من و آن زهر ملال


من و آن اشک نیاز


بینم از دور در آن خلوت سرد


در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی


ایستاده ست کسی


روح آواره ی کیست؟


پای آن سنگ کبود


که در این تنگ غروب


پر زنان آمده از سنگ فرود


می تپد سینه ام از وحشت مرگ


می رمد روحم از آن سایه دور


می شکافد دلم از زهر سکوت


مانده ام خیره به راه


نه مرا پای گریز


نه مرا تاب نگاه


شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش


سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار


قد بر افراشته از سینه دشت


سرخوش از باده تنهایی خویش


شاید این شاهد غمگین غروب


چشم در راه من است


شاید این بنده صحرای عدم


با منش یک سخن است


من در اندیشه که این سرو بلند


وین همه تازگی و شادابی


در بیابانی دور


که نروید جز خار


که نتوفد جز باد


که نخیزد جز مرگ


که نجنبد نفسی از نفسی


غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه


خنده ای می رسد از سنگ به گوش


سایه ای می شود از سرو جدا


در گذرگاه غروب


در غم آویز افق


لحظه ای چند به هم می نگریم


سایه می خندد و می بینم وای


مادرم می خندد


مادر ای مادر خوب


این چه روحی است عظیم؟


وین چه عشقی است بزرگ؟


که پس از مرگ نگیری آرام


تن بی جان تو در سینه خاک


به نهالی که در این غمکده تنها مانده ست


باز جان می بخشد


قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد


سرو را تاب و توان می بخشد


شب هم آغوش سکوت


می رسد نرم ز راه


من از آن دشت خموش


باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش


می روم خوش به سبکبالی باد


همه ذرات وجودم آزاد


همه ذرات وجودم فریاد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:46
+2
saman
saman

همواره عشق بی خبر از راه مي رسد


چونان مسافري که به ناگاه مي رسد


وا مي نهم به اشک و به مژگان تدارکش


چون وقت آب و جاروي اين راه می رسد


اينت زهي شکوه که نزدت سلام من


با موکب نسيم سحرگاه مي رسد


با ديگران نمي نهدت دل به دامنت


چونانکه دست خواهش کوتاه مي رسد

ميلي کمين گرفته پلنگانه در دلم 


تا آهوي تو کي به کمينگاه مي رسد! 


هنگام وصل ماست به بام بزرگ شب


وقتي که سيب نقره اي ماه مي رسد


شاعر!دلت به راه بياويز و از غزل


طاقي بزن خجسته که دلخواه مي رسد



زنده ياد (حسين منزوي)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:40
+1
saman
saman

من در خیابان راه می روم


و به خدا فکر میکنم 


ولی در مسجد نماز نمی خوانم


که به کفشهایم فکر کنم .


(دکتر علی شریعتی)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 14:41
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
وای من برم دزد عروسکها ببینم کانال 2................فعلا بای..........{-35-}{-35-}{-35-}
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 14:36
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ