یافتن پست: oo

nazli
nazli
محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم، آنچه را که اســـمش را غــرور گذاشته ام، برایت بــه زمیـــن بکوبــم... احـســاس من قیمتــی داشــت، که تو برای پرداخــت آن فقیــــر بودی

دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:20
+4
nazli
nazli

همه ادعــآ دارند طعمــ خیانت را چشیده اند..


 همه ادعــآ دارند بدی را یه چشمــ دیده اند..


همه ادعــآ دارند که تنهــآیی را کشیده اند...


 پس کیــست که این دنــیآ را به گــــنـــد کشیده اســــت ؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:16
+4
nazli
nazli
نشستم پای مشروب گفتن بخور بگو به

  سلامتی اونی که دوستش دارم...

 پیکو به لبم نزدیک کردم اما نخوردم!

  ولی گفتم به سلامتیه اونی

  که از وجودش نفس میکشم...

  گفتن چرا نخوردی؟؟؟

            سلامتیه اونو تو پاکی میخوام نه مستی

دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:14
+1
nazli
nazli

گل سرخی به او دادم . گل زردی به من داد...!!



برای یك لحظه ی ناتمام قلبم از طپش افتاد ... !!!


با تعجب پرسیدم :


مگر از من متنفری ... ؟؟؟


گفت :


نه ؛ باور كن ... نه !!!


ولی چون تورا واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آنكه


از لبانم كام گرفتی برای پیدا كردن گل زرد ؛ زحمتی به


خود هموار كنی ..


دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:12
+3
nazli
nazli

پشت همین چراغ قرمــــــــــز !!!
اعتراف کردم که دوستت دارم !
تا هرجا مجبور شدی کمـــی مکث کنی،
یاد عشقمان بیفتـــی...
چه می دانستــــم قرار است بعد از مــن
تمـــام چراغ های زندگی ات سبز شوند...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:09
+2
nazli
nazli
بیا فقط یک شب جایمان را عوض کنیم من معشوقه میشوم تو عاشق باش من خیانت میکنم تو فراموش کن !!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 15:06
+2
nazli
nazli


بابام کتابی اس میده

الان زده :سلام آیا میتوانی نان بخری؟

منم براش نوشتم:

آری پدر اکنون خود را با سرعت به شاطر خواهم رساند و از ائ طلب نان میکنم.

پدر چند عدد نان را از شاطر طلب کنم؟

بعد بابام زنگ زد و گفت:

کره خر منو مسخره میکنی. اگه جرعت داری بیا خونه

دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 14:59
+4
nazli
nazli

وقتي ديدي يه دختر ريمل نزده بدون نقشه کشيده يه جايي گريه کنه


دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 14:56
+6
nazli
nazli

 

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾـﺎﻡ ﺍﯾـﻨـﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ِ " ﻣﺎﺯﺍﺭﺍﺗﯽ" ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ

ﺑﮕﻢ : ﭼﺮﺍ ﺩﯾــﺮ ﺍﻭﻣﺪﯼ ؟؟؟؟؟ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻭ ﺑﮑﻨﻢ ﻃﺮﻑ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﮕﻢ : ﺍﺍﺍﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ ﺑـﺒﺨﺸﯿﺪ ﻓﮏ ﮐـﺮﺩﻡ ﺑﺎﺑـﺎﻣﻪ؛ ﺑﻌـﺪ ﭘﯿــﺎﺩﻩ ﺷﻢ

دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 14:54
+5
nazli
nazli

یکی ازفانتزیام اینه که دکتربشم بعد تواتاق عمل هی به پرستاربگم پنس قیچی باند...یهو وسط کاری بگم مااااچ ببینم عکس العملش چیه


دیدگاه  •   •   •  1392/06/21 - 14:52
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ